خير و بركت را در كار خود مشاهده ميكردند ، و چون يوسف را از دست دادند بركت هم از كار آنها رفت . وى گويد : مالك كه چنان ديد دلش به حال يوسف سوخت و بنزد او آمده گفت : بگو تو كيستى ؟ گفت : من يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم هستم ، مالك كه او را شناخت دامن او را گرفته و گريست و چون فرزندى نداشت از يوسف درخواست كرد كه دعا كند بلكه خداوند فرزندى به او بدهد ، يوسف دعا كرد و خداوند بيست و چهار پسر به دو عنايت كرد .
« وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ »
برخى گفتهاند : يعنى آنان كه او را خريدارى كردند از خريدن او خوشحال نبوده و به اين كار بىرغبت بودند زيرا در يوسف نشانهء آزادگان و اخلاق نيكان و بزرگان را ديدند و به همين جهت رغبتى به كار خود نداشتند از بيم آنكه مبادا در اثر خريدن و بردگى او دچار ناراحتى و نكبتى شوند . و برخى گفتهاند : نسبت به خود يوسف بىرغبت بودند زيرا او را براى تجارت و سود خريدارى كرده بودند و منظور ديگرى نداشتند . و ديگرى گفته : برادران كه يوسف را فروختند نسبت بيوسف و يا پولى كه بعنوان بهاى او گرفتند رغبتى نداشتند و بخاطر خودش و يا پول ، او را نفروختند بلكه او را فروختند تا روى عمل خود سرپوشى بگذارند و رفتارى را كه انجام داده بودند فاش نشود و منظورشان از اين كار تنها همين بود كه وى را بنقطهء دورى بيندازند .
و قول ديگر آنست كه اينها دربارهء يوسف رغبتى نداشتند زيرا مقام او را نزد خداى سبحان نميدانستند و از منزلت او در پيشگاه خداى تعالى بىخبر بودند ، و منافاتى ميان همهء اين اقوال نيست و ممكن است آيه را بر همهء اين معانى حمل كرد . و قول ديگرى هست كه گفتهاند : يعنى آنها كه در مصر يوسف را فروختند نسبت بپولى كه بعنوان بهاى او گرفتند بىرغبت بودند زيرا ميدانستند آن پول گم شدهاى است كه آن را پيدا كردهاند و پول تجارت و كالا نبوده است .