عليه و آله - در دست عمار بود ، و حذيفه از پشت سر ، آن مركب را ميراند ، حضرت رو بحذيفة كرد و فرمود : آنها را شناختى ؟ عرضكرد : نه يا رسول اللَّه هيچيك از آنها را نشناختم ، حضرت يك يك نام آنها را برد ، حذيفة گفت : پس چرا آنان را بقتل نمى - رسانى ؟ فرمود : خوش ندارم كه عرب بگويند : محمد چون بر اصحاب خود مسلط شد شروع بقتل آنان كرد ! و مانند همين حديث از امام باقر عليه السلام روايت شده جز آنكه در روايت آن حضرت چنين است : كه آنها دربارهء قتل آن حضرت مشورت كردند ، و با هم گفتند اگر محمد از تصميم ما با خبر شد به دو مىگوييم : ما به شوخى سخن ميكرديم ، و اگر خبر دار نشد كه او را بقتل ميرسانيم .
و حسن و قتادة گفتهاند : جريان بدين قرار بود كه گروهى از منافقان در غزوهء تبوك گفتند : اين مرد چنين پندارد كه قصرهاى شام و قلعههاى آن را خواهد گرفت ! اوه ! چه آرزوى دور و درازى ! خداى تعالى سخن آنها را به اطلاع آن حضرت رسانيد ، حضرت دستور داد لشگر توقف كنند پس آنها را خواست و بدانها فرمود : شما چنين و چنان گفتهايد ! در پاسخ گفتند : اى پيغمبر خدا ما به شوخى سخن ميرانديم و براى اثبات گفتهء خود سوگند خوردند ، در اينجا بود كه اين آيه نازل شد :
« وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ . . . »
تا آخر آيه .
و از كلبى و على بن ابراهيم و ابى حمزة نقل شده كه گفتهاند : در مراجعت آن حضرت از غزوهء تبوك سه نفر يا چهار نفر بودند كه اينها تمسخر و خنده ميكردند و يكى از آنها ميخنديد ولى سخن نميگفت ، تا اينكه جبرئيل بر آن حضرت نازل شده و جريان را خبر داد ، رسول خدا - صلى اللَّه عليه و آله - عمار را خواسته به دو فرمود : اين چند تن مرا و قرآن را مسخره ميكنند ، و اين جريان را جبرئيل به من خبر داده ، و اگر از آنها بپرسى كه چه ميگفتند ؟ گويند : سخن از راه سفر و سوارگان بميان بود ! عمار بنزد آنها آمده گفت : چرا ميخنديد ؟ گفتند : سخن را از راه سفر و سوارگان بود ! عمار گفت : خدا و رسولش راست گفتند ، خدايتان بسوزاند كه سوختيد ! آنان كه اين سخن را شنيدند