( 1 )
حركت بسوى جعرانة و استرداد اسيران هوازن :
چنانچه گفته شد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پس از هفده روز يا بيشتر كه از محاصره طائف گذشت دستور داد سپاهيان از آنجا كوچ كنند . و از آنجا به « دحناء » و سپس به « جعرانه » فرود آمد ، و هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خواست از طائف كوچ كند مردى از اصحاب گفت : يا رسول اللّه دربارهء قبيلهء ثقيف ( آنان كه در طائف بودند ) نفرين كن . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بجاى نفرينى كه آن مرد درخواست كرده بود گفت :
خدايا ثقيف را هدايت كن و آنان را ( در حالى كه مسلمان شدهاند ) بنزد من آر .
و بالجملة چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بجعرانة رسيد تصميم بتقسيم غنائم و اسيران جنگى گرفت .
و شمارهء اسيران مزبور كه زنان و كودكان هوازن بودند بشش هزار نفر ميرسيد ، و شتران و گوسفندانى كه از آنها بدست مسلمانان رسيده بود از شماره بيرون بود .
در اين هنگام ( كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شروع بتقسيم اسيران كرد و يا تقسيم آنها انجام شده بود ) گروهى از قبيلهء هوازن كه مسلمان شده بودند بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده عرض كردند : يا رسول اللّه ما اصل و عشيرهء تو هستيم بلا و مصيبتى ( در اين جنگ ) بما رسيده كه بر تو پوشيده نيست ، اكنون بر ما نيكى كن خدا بر تو نيكى كند .
در ميان ايشان مردى بود بنام زهير مكناى به ابا صرد كه از قبيلهء بنى سعد [ ( 1 ) ] بود او از جا برخاست و گفت : يا رسول اللّه در ميان اين اسيرانى كه در قرارگاه هستند عمهها و خالهها و پرستاران تو هستند ، و اگر ما حارث بن ابى شمر و يا نعمان بن منذر [ ( 2 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] چنانچه پيش از اين نيز گفتيم قبيلهء بنى سعد همان قبيلهء بودند كه رسول خدا ( ص ) دوران شيرخوارگى و مدتى از زمان كودكى را در ميان آن قبيله گذراند ، و حليمهء سعديه مادر رضاعى آن حضرت از اين قبيله بوده .
[ ( 2 ) ] حارث بن أبى شمر پادشاه قسمت عربنشين شام بود ، و نعمان بن منذر پادشاه سرزمينهاى عربى قسمت ايران بود ، و مركز قسمتى را كه حارث در آن حكومت ميكرد