( 1 ) و مخارج آنها نيز به او محول شده بود .
ابو حارثة همچنان كه بسوى مدينه ميرفت برادر خود را نيز بنام كوز بن علقمه همراه خويش برداشته و او را در راه همپالكى خود كرده و در هودج خود سوار كرده بود در بين راه ناگهان شتر به زمين خورد و پالكى را بر زمين زد ، كوز بن علقمه گفت نابود باد آن مرد دور از رحمت حق - و مقصودش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود كه بخاطر او بدان راه ميرفتند . ابو حارثة با تندى به او پرخاش كرده گفت : نابودى بر تو باد ! ( چرا دربارهء او چنين سخنى ميگوئى ؟ ) .
كوز بن علقمه گفت : چرا اى برادر عزيز ؟
گفت : بخاطر اينكه او پيغمبر است ، به خدا او همان پيغمبرى است كه ما انتظار آمدن او را داريم .
پرسيد : پس چرا با اين اعترافى كه نسبت به او ميكنى به او ايمان نمىآورى ؟
ابو حارثة گفت : رفتار اين مردم با ما مانع از اين كار است ، زيرا اينان ما را برياست خود انتخاب كرده و بمنصب پيشوائى رساندهاند ، و اگر با اين وضع من به اين مرد ايمان بياورم تمام منصبها را از من خواهند گرفت .
كوز بن علقمه اين سخن را نزد خود پنهان كرد تا چون بمدينه رسيدند برسول خدا صلى اللّه عليه و آله ايمان آورده و مسلمان شد .
مسلمان شدن يكى از رؤساى نصارى :
معمول رؤساى نصاراى نجران اين بود كه رياست دينى و مذهبى بهر كس منتقل ميشد تمامى كتابهاى آنان نيز به او منتقل ميگشت ، و چون يكى از رؤساى ايشان از دنيا ميرفت و رياست به ديگرى ميرسيد كتابهاى پيشين را مهر ميكرد و خود نيز مهرى بر آن ميزد و آنها را نمىشكست و چون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمدينه آمد روزى رئيس آنها از خانه بيرون رفت و فرزندش نيز همراهش بود ، و همانطور كه راه ميرفت ناگهان پايش لغزيد و به زمين خورد ، پسرش گفت : نابود باد آن مرد دور از رحمت حق يعنى پيغمبر اسلام ، پدرش بسخن آمده گفت : دربارهء او چنين مگوى زيرا او