( 1 ) برد سفهاى قبيلهء ثقيف از دورش دور شدند ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خود را به زير درخت انگورى رسانيد و در آنجا نشست ، در اين خلال كه عتبة و شيبة ناظر رفتار و حركات آن حضرت بودند زن قرشى كه همسر برادر عبد ياليل بود بر آن جناب گذشت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به دو فرمود : نگران باش كه ما از دست فاميل شوهرت چه مىكشيم ! و بهر صورت پيامبر گرامى اسلام در آن حال دست بدرگاه ( محبوب هميشگى و دوست خود يعنى ) پروردگار متعال بلند كرده گفت :
« پروردگارا ! من شكايت ناتوانى و بىپناهى خود و استهزاء و بيزارى مردم را نسبت به خود پيش تو ميآورم اى مهربانترين مهربانها ! تو پروردگار ناتوانان و فقيران و خداى منى ، مرا در اين حال بدست كه ميسپارى ؟ بدست بيگانگانى كه با ترشروئى با من رفتار كنند ؟ يا دشمنى كه مالك سرنوشت من شود ؟
« خداوندا ! اگر تو بر من خشمگين نباشى به تمام اين دشواريها تن در مىدهم و اگر تو از من خوشنود باشى بر من گوارا خواهد بود ! « پروردگارا ! من بنور روى تو پناه مىبرم ، همان نورى كه تمام تاريكيها را مىشكافد و كار دنيا و آخرت را اصلاح مىكند ! « پناه ميبرم از اينكه خشم تو بر من فرود آيد و سخط و غضب تو بر من نازل گردد ، ملامت كردن حق تو است تا آنگاه كه خوشنود شوى و قدرت و قوت تنها بوسيلهء تو بدست آيد »
داستان عداس و گفتگوى او با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله :
عتبة و شيبه كه اين حال را مشاهده كردند ( دلشان به حال آن حضرت سوخته و ) عرق خويشاوندى ايشان تحريك شد ، از اين رو غلام نصرانى خود را كه « عداس » نام داشت پيش خوانده به او گفتند : خوشهء انگورى از اين درخت بكن و در طبق گذارده بنزد اين مرد ببر و به او بگو از آن بخورد .
عداس بدستور آن دو عمل كرده و چون طبق را جلوى حضرت نهاد رسول