تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
امير المؤمنين مىگويد ما در تنگنا هستيم و بعدا جبران خواهيم كرد . ( 1 ) پس مأمون برخاست و به پدرش گفت : به فرزندان مهاجرين و انصار و ساير قريش كه كسى حسب و نسب آنها را نمىشناسد پنج هزار دينار و كمتر مىبخشى و به موسى بن جعفر كه اين همه او را احترام كردى و بزرگ خواندى ، دويست دينار كه كمترين انعام است ، مىدهى ؟ هارون او را سرزنش كرد و گفت : ساكت باش بىمادر ! اگر من آنچه را كه او مىخواهد بدهم ، ديگر نمىتوانم او را تضمين كنم و از او ايمن نيستم كه فردا با صد هزار شمشير زن از شيعيان و دوستارانش رو در روى من نايستد . فقير بودن اين مرد و خاندانش براى من و تو به سلامت نزديك‌تر است از اينكه دست و چشم آنها را باز كنيم . هارون ترس خود را از امام عليه السلام ابراز داشت و سياستش اقتضا مىكرد كه به جنگ اقتصادى او برود ، مبادا حضرت قادر باشد عليه او شورش كند . مخارق آوازه خوان كه در آن مجلس حضور داشت ، اين مطلب را ديد و خشمگين شد . پس روبه‌روى هارون قرار گرفت و گفت : اى امير المؤمنين ، من وارد مدينه شدم و بيشتر مردم اينجا از من چيزى طلب مىكنند و اگر خارج شوم و چيزى بين آنها تقسيم نكنم ، لطف امير المؤمنين بر من و منزلت من نزد او بر مردم معلوم نمىشود . هارون دستور داد ده هزار دينار به او بدهند . مخارق گفت : اى امير المؤمنين ، اين براى مردم مدينه است . مقدارى هم بدهى دارم كه بايد پرداخت شود . هارون دستور داد ده هزار دينار ديگر به او بدهند . سپس گفت : تصميم دارم دخترانم را شوهر بدهم . دستور داد ده هزار دينار ديگر به او بدهند .