هارون گفت : اى ابو الحسن ، اين كار را انجام مىدهم .
( 1 ) پس امام عليه السلام ايستاد ، پس رشيد به احترام او برخاست و وسط چشم و صورتش را بوسيد . سپس به فرزندانش رو كرد و به آنها گفت : اى عبد اللّه و اى محمد و اى ابراهيم ، دنبال عمو و مولايتان برويد و ركاب او را بگيريد و لباسش را بياراييد و تا منزلش او را مشايعت نماييد .
امام رهسپار شد و در بين راه اسرارى به مأمون گفت و او را به خلافت بشارت داد و به او گفت : وقتى به اين امر دست يافتى با فرزند من نيكى كن .
و امام عليه السلام در حالى كه فرزندان هارون مشايعتش مىكردند به خانه رفت و مأمون به منزلش برگشت . چون مجلس از مردم خلوت شد متوجه پدرش شد و گفت : اى امير المؤمنين ، كى بود اين مردى كه او را بزرگ داشتى و احترام كردى و پيش پايش برخاستى و از او استقبال كردى و در صدر مجلسش نشاندى و نزد او نشستى ، سپس به ما دستور دادى كه ركاب او را بگيريم ؟
هارون گفت : اين مرد امام مردم است و حجّت خدا بر خلق و خليفهء او بر بندگان خدا .
مأمون متعجب شد ، به پدرش گفت : اى امير المؤمنين ، آيا اين صفات تو و براى تو نيست ؟
هارون جواب درستى داد و گفت : من امام مردم در ظاهر با غلبه و قهر هستم ، و موسى بن جعفر امام حق است . و قسم به خدا اى پسر ، او محقتر است از من و از همهء مردم به مقام رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . به خدا قسم اگر تو در بارهء اين امر با من منازعه كنى چشمت را كور مىكنم .
چون رشيد خواست از مدينه به بغداد برود كيسهاى كه در آن دويست دينار بود به فضل بن ربيع داد و گفت : برو به نزد موسى بن جعفر و به او بگو كه
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 387
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣٨٧