( 1 )
3 . حميد بن عبد الحميد طوسى :
مأمون از حميد دعوت كرد كه با او شام بخورد و احمد بن ابى خالد الاجول نيز با مأمون بود و او از كسانى بود كه نسبت به حميد كينه داشت و از دشمنان او بود . وقتى زمان غذا خوردن شد مأمون احمد را نزد حميد نشاند .
حميد از اين كار ناراحت شد و به مأمون گفت : اى امير المؤمنين ، خدا مرا نگه دارد تا ببينم كه جهان در دست تو است تا اينكه ببينى از ما دو تن كدام يك براى تو نافعتريم .
احمد فرصت پيدا كرد و به مأمون گفت : اى امير المؤمنين ، او فساد و تباهى ملك تو را مىخواهد .
مأمون خشمناك شد و از سر سفره برخاست و غذايش را تمام نكرد و آن را در نهاد خود پنهان مىكرد ، وقتى خواست با پوران ازدواج كند به حميد گفت : اى ابو غانم ، من اجازه دادم به تو كه به حج به روى .
حميد با خوشحالى حركت كرد و دستور داد كه اثاثيهء او را آماده كنند چون اشتياق زيادى به نكاح داشت . جبريل بن بختيشوع بر وى وارد شد و به او گفت : اى ابو غانم ، عجله كن . من اميدوارم كه بعضى از كنيزان را با خودت بياورى كه حامله باشند .
و به او شربتى داد كه مسموم بود تا بياشامد . و در مجلس او عبد اللّه طيفورى بود كه از داروها آگاهى داشت ، وقتى شربت را ديد موضوع را فهميد ، به جبريل گفت : « ابو غانم از اين شربت ضعيف شده است . » و منظور طيفورى اين بود كه ابو غانم بفهمد كه عليه او توطئه شده است . ابو غانم شربت را آشاميد و سم فورا بر او اثر گذاشت . طيفورى او را معالجه مىكرد و اندكى بهتر شد ، اما مأمون دوباره به او زهر خورانيد و به زندگيش پايان داد . « 1 »
هامش
( 1 ) همان مأخذ .