مىرفت و هرگاه خرمايى از آن مىافتاد آن را بر مىداشت و در جامهء كهنه خود مىريخت . در اين باره از پير زن سؤال كرد و او پاسخ داد : من زنى هستم كه مردى ندارم تا در زندگى كمكم كند و دخترانى دارم كه كار نمىكنند ، لذا اين خرماها را جمع مىكنم و با آن ، همگى امرار معاش مىنماييم .
محمد چون اين كلام را از آن زن شنيد به سختى ناراحت شد و گريست و به سوى او برگشت و به گرمى گفت : تو و امثال تو مرا وادار مىكنيد كه به تنهايى با شمشير خروج كنم تا خونم ريخته شود . « 1 »
اين احساس ترحم نسبت به فقرا او را وادار كرد كه مردم را به شورش دعوت كند تا بلكه بتواند آنها را از ظلم كسانى كه اموال ملتها را غارت مىكردند نجات دهد .
از اين رو محمد از طريق ارتباط با مردان صاحب رأى و با نفوذ در ميان رهبران عرب و شخصيتهاى بزرگ ، از آنها خواست كه به او بپيوندد و در برابر ظلم و تغيير حاكم ستمكار با او شريك شوند . از اين جهت با زعيم بزرگ عرب نصر بن شيث ملاقات كرد و موضوع را با او در ميان گذاشت . نصر پشتيبانى خود را از او اعلام كرد و محمد را وادار به شورش بر ضدّ حكومت نمود و به او گفت : تا كى بايد شيعيان ستمديدهء شما تابع باشند و حقتان غصب گردد ؟ « 2 » اين كلام عواطف و احساسات محمد را تحريك كرد و او بسرعت بر حكومت عباسى شوريد ، و اين در وقتى بود كه ديد به خاطر ناسازگارى ترسناكى كه بين امين و مأمون بود و فتنهء بزرگى كه حكام عباسى با آن مواجه بودند ، اختلاف بين عباسيان بالا گرفته و وحدت آنان شكسته شده و اين امر باعث ايجاد شكاف بين دولتمردان گشته و جامعه به فكر انقلاب عليه آنها
هامش
( 1 ) مقاتل الطالبيين ، ص 539 .
( 2 ) همان مأخذ ، ص 519 .