فضل همچنان ادامه مىداد ، آيا مأمون نقشهاى داشت ، كه مىخواست به او ميدان و امكان دهد ، تا پس از زيادهروى در قدرتطلبى براى اداره امور عامّه ، و تجاوز از حدّ معقول آن ، او را نابود سازد ؟ يا اين كه روش مأمون ناشى از وثوق و اعتماد كاملى بود كه نسبت به او داشت ، و نمىتوانست با فداكاريهايى كه فضل در راه استقرار خلافتش كرده ، در وفادارى او ، دستخوش شكّ و ترديد شود ؟ حقيقت اين است كه با عمق فكر و قابليّت سياسى و هشيارى كه مأمون در قبال رويدادها از خود نشان داده ، درباره توجيه دوّم خود شك داريم ، زيرا مأمون آن انسان سادهانديش نبود ، كه در هنگامى كه وزير او به هر نوعى كه مىخواهد در كارها تصرّف مىكند ، و بطور كامل از آزادى عمل برخوردار است ، خود را راكد و بىاثر كند ، و عملا از قدرت بر كنار باشد .
بركنارى هرثمه و كشتن او
حقيقت هرچه باشد ، شواهدى در دست است كه نشان مىدهد ، از اين كه مأمون در پذيرفتن برخى از پيشنهادهاى فضل ، جانب احتياط را رعايت نمىكرد ، و از جمله اينها اين كه هرثمه يكى از فرماندهانى بود ، كه در تصفيه ارتش ، و تثبيت حكومت ، و تحكيم پايههاى خلافت مأمون زحمات بسيارى كشيده و امتحان خوبى داده بود ، امّا در اين وقت او يكى از مخالفان سياست فضل و برادرش حسن به سهل بود ، و روش خودسرانه و مستبدّانه او را ، كه حسن نيز در رفتار خود با سران و فرماندهان از همان رويّه پيروى مىكرد ، ناخوش مىداشت ، چنان كه ديگر فرماندهان نيز چنين بودند و هرثمه معتقد بود كه حسن به راهنمايى فضل كار مىكند ، و روش آنها بر طبق نقشهاى است كه آن دو برادر طرح و بر آن اتّفاق كردهاند ، از اين رو تصميم گرفت ، مأمون را صريحا از اين جريان آگاه كند ، و اوضاع لرزان و نامطمئنّى را كه بر حكومت سايه افكنده ، و شكست سياست خودسرانه فضل و برادرش را به اطّلاع او برساند .
فضل از هرثمه بدگويى مىكند
گويا فضل بر اثر زيركى و هشيارى كه داشت دريافته بود كه هرثمه نسبت به او و