دربارهء كليساى « قليس » از سوى گزارشگران ، بسيار مبالغه و گزافهگويى شده است . براى نمونه گفتهاند : ابرهه چون ساختمان كليسا را به پايان برد ، به نجاشى نوشت : « من براى تو در صنعا خانهاى بنا نهادهام كه تاكنون در عرب و عجم همانندى نداشته است » . يا : « اى پادشاه ! من براى تو كليسايى ساختهام كه تاكنون براى هيچ پادشاهى همانند آن ساخته نشده است و من از پا نخواهم نشست تا آيين حج عربان را از كعبه به اين جا كشانم » . « 1 » گفتهاند : قليس را در كنار كاخ غمدان ساختند و براى ساختن آن سنگهايى كه از كاخ بلقيس در مآرب آورده بودند ، به كار بردند . نيز گفتهاند : ابرهه نامهاى به قيصر روم نوشت و از او خواست تا سنگ مرمر و سنگها و كاشىهاى رنگارنگ و تراش خوردهء تزئينى همراه با معماران و مهندسان چيرهدست براى او بفرستد . نيز گفتهاند : ساختمان آن را با چندين رده سنگ رنگين و درخشان برآورده بودند و آن را با طلا ، نقره ، گونههاى گوهر ، كاشىهاى رنگين تراش خورده و رنگآميزىهاى دلنواز آراسته بودند . بر ديوارهايش مشك پاشيده بودند و بر درهايش طلا و مرواريد خورانده بودند و صليبهايى آراسته به سيم و زر و گوهر در آن نهاده بودند و از آن سوى آن كه آفتاب برمىآيد ، تكه سنگى مرمرين ، چهارگوش ، ده گز در ده گز نهاده بودند ، چنان درخشان و آينهگون ، كه چشم بينندگانى را كه از زير گنبد ( قبّه ) بدان مىنگريستند مىزد و روشنايى خورشيد و ماه را به درون قبه و زير گنبد بازمىتاباند . در زير گنبد ، سبزى نهاده بودند از چوب آبنوس آراسته به عاج سفيد با پلّههايى از چوب ساج و روكشهايى از طلا و نقره . و از فراز گنبد نيز زنجيرهايى سيمين فروهشته بودند . « 2 » گرچه دربارهء كليساى « قليس » بزرگنمايىهايى شده است ، اما اين نيز هست كه اين كليسا به روزگارى باز مىگردد كه جهان مسيحيت كليساهاى بزرگ و بشكوهى را در خود داشته است ، همچون كليساى « اياصوفيه » در قسطنطنيه ( استانبول ) و كليساى « مهد » در بيت لحم كه هر دو به روزگار امپراتور « بوستينيان » ( بوستينيانوس ) 527 - 565 ميلادى باز مىگردند . و همهء اين كليساها رنگ و روى هنر معمارى بيزانس را داشتهاند . گرچه كليساى « قليس » آميزهاى از هنر معمارى كهن عرب و هنر معمارى بيزانس مسيحى بوده است .
هامش
( 1 ) . ازرقى ، اخبار مكه ، 1 / 138 - 139 ؛ تفسير طبرى ، 30 / 300 ؛ تفسير قرطبى ، 20 / 187 ؛ تفسير آلوسى ، 30 / 223 ؛ ابن كثير ، 1 / 170 ؛ ابن هشام ، 1 / 43 ؛ تفسير ابن كثير ، 4 / 548 .
( 2 ) . ابن اثير ، 1 / 442 ؛ ازرقى ، 1 / 138 - 139 ؛ تاريخ طبرى ، 2 / 130 - 131 ؛ نويرى ، نهاية الارب ، 1 / 182 - 183 ؛ على جازم ، اديان العرب ، 35 ؛ ابن سعد ، 1 / 55 ؛ نيز :H . Scott , In the High Yemen , London ,1947 ،p .212 .