پادشاه خواست پسرى جوان را نزد او فرستد تا دانش خويش را به او بياموزد ، پادشاه جوانكى را براى اين كار برگزيد و نزد جادوگر فرستاد . بر سر راهى كه جوان به خانهء جادوگر مىرفت ، راهبى بود و جوان هر روز كه راهى خانهء جادوگر مىشد ، چندى نزد آن راهب مىنشست و به سخنان او گوش مىسپرد و از اين رو ، ديرتر از آنكه بايد ، نزد جادوگر مىرسيد و جادوگر نيز او را به كيفر دير آمدن مىزد . چند گاهى به همينگونه گذشت تا يك روز ، جوان بر سر راه خويش جانورى بزرگ را ديد كه راه را بر مردم بسته است ، سنگى برداشت و گفت : خدايا اگر كار اين راهب نزد تو پسنديدهتر از كار آن جادوگر است ، اين جانور كشته شود تا مردم به راه خويش روند ، و سنگ را به سوى جانور پرتاب كرد ، و جانور كشته شد . جوان نزد راهب آمد و آنچه را پيش آمده بود ، براى او باز گفت ، راهب به او گفت : پسركم ! اينك تو از من فراتر رفتهاى و مىبينم كه كار تو بالا خواهد گرفت و به آزمون و آسيبها نيز دچار خواهى شد ، و چون چنين شود مرا نشان نده . و كار جوان تا آنجا بالا مىگيرد كه كوران و پيسان و ديگر دردمندان را شفا مىبخشد . يكى از كورانى كه به دست جوان بينايى خود را باز مىيابد ، مردى از مردان كاخ شاه است و چون شاه از او مىپرسد كه چه كسى بينايى او را بازگردانده و كورىاش را شفا داده است مىگويد : خداى من . شاه مىپرسد مگر تو جز من خدايى دارى ؟ و او مىگويد : آرى « اللّه » خداى من و خداى تو است . و پادشاه به شكنجهء او فرمان مىدهد و او ناگزير راز جوان را باز مىگويد . پادشاه به دستگيرى جوان و راهب فرمان مىدهد و از آنان مىخواهد كه از دين خويش دست باز دارند و خدايى او را پذيرا شوند . و چون آن دو نمىپذيرند ، فرمان مىدهد تا سر هر دو را با ارّه ببرند . سربازان سر راهب را ارّه مىكنند اما از پس جوان برنمىآيند . شاه براى كشتن او چندين راه ديگر را نيز مىآزمايد . فرمان مىدهد از كوه پرتابش كنند ، به دريايش افكنند ، با شمشير پارهاش سازند . اما هيچ كدام از اين شيوهها كارگر نمىافتد ، تا سرانجام خود جوان به شاه مىگويد : تنها راه كشتن من اين است كه يك روز مردم را در ميدانى گرد كنى و در پيش چشم آنان تيرى به سوى من بيفكنى و چون مىخواهى تير را رها سازى بلند بانگ زنى : « به نام الله خداى اين جوان » ، پادشاه چنين كرد و جوان كشته شد . اما مردم كه اينها همه را ديدند ، به خداى جوان ايمان آوردند . چون شاه چنين ديد سخت به خشم آمد و فرمان داد تا گودالهايى كندند و در آنها آتش افروختند ، مردم را به كنارهء آن گودالها مىآوردند ، هر كه را از دين تازه برمىگشت ، رها مىساختند و هر كه را بر دين خويش مىماند در آتش مىافكندند ، تا سرانجام زنى را با كودكى كنار گودال آوردند ، زن با
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى ) — صفحة 293
مساهمون: محمد بيومي مهران
ص٢٩٣