- عليه سلام الملك الوهاب - نمىتواند شد كه أو باوصف علم قطعي به احقيت آن حضرت واولويت آن جناب به خلافت وامامت ، استخلاف آن حضرت نكرد وخلافت را به آن حضرت نگذاشت بلكه دل سردى از استخلاف ( 1 ) آن حضرت ظاهر كرد ، ودر استخلاف مثل خالد غير راشد وسالم غير سالم ومعاذ غير معاذ وابن جرّاح مجروح اين همه وله وشغف وغرام وشيفتگى داشت !
وهرگاه در وقت دم واپسين راضى به استخلاف آن حضرت باوصف علم به احقّيّت آن جناب نكردند ، پس در اين صورت در صدق دعاوى أهل حق كه ثاني وأول باوصف علم به حقيت خلافت آن حضرت دل از استخلاف آن حضرت دزديدند وسر از آن پيچيدند ودر سلب آن پايبند بغض وحسد گرديدند ، ووزر ووبال دو جهان بر دوش خود كشيدند ، چه جاى استعجاب واستغراب است بلكه صدق اين معنا به اولويت قطعيه ثابت مىشود چه هرگاه بغض وعناد عمر به مرتبه [ اى ] رسيده باشد كه راضى به خلافت آن حضرت بعدِ خود نشود - حال آنكه به معاينه وحكومت آن حضرت متأذى نمىشد ! - چگونه در حالت حيات راضى به خلافت آن حضرت مىشد ؟ ! كه در اين صورت به سبب اشتعال اخگر حسد به كمال مرتبه متأذى ومتألّم مىشد .
هامش
1 . كلمه : ( استخلاف ) در حاشية [ الف ] به عنوان تصحيح آمده است .