از اين روايت ظاهر است كه خليفه ثاني به خطاب ابن عباس اعتراف به رؤيت مظلوميت جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) نمود ، يعنى اظهار كرد كه بر آن حضرت در تقدم أول وثاني ظلم وجور فضيح واقع شده ، ابن عباس به سماع اين اعتراف صحيح ، نمك بر جراحت پاشيد والتماس ردّ ظلامه آن حضرت به سوى آن حضرت كرد ، غرض آنكه هرگاه اعتراف به مظلوميت آن حضرت وظلم خويش مىكنى پس امر خلافت را كه از آن حضرت به غصب وعدوان ستيده اى واپس به آن حضرت بكن وخود را از اصرار بر اين غصب وظلم ، سبك دوش ساز ، به سمع اين حرف جگرخراش دست خود از دست ابن عباس رها ساخته وساعتي مشغول تفكر وتأمل وسخن سازى گرديده ، همهمه كنان رفت ، وبعد از آن بايستاد وهرگاه ابن عباس نزدش رسيد عذر ‹ 1567 › استصغار آن حضرت منسوباً إلى الأغيار بر زبان درربار آورد ، وابن عباس آن را عذر بدتر از گناه دانست ، وجواب مُسكت ومُفحم - كه رگ گردن بشكند وبا عجز وحيرت واضطرار دچار گرداند - داد كه به سماع آن خلافت مآب اعراض از ابن عباس كرد ، واسراع در مفارقت آغاز نهاد وتاب مقاومت ومكالمه نيافت ! !
وهرگاه مظلوميت جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) وظلم أول وثاني به اعتراف خود خلافت مآب ثابت شد ، مطلوب أهل حق بلاكلفت به كمال وضوح
و
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص١٨٨