واز روايت ديگر ابن إسحاق - كه آن را هم ماوردى نقل فرموده - واضح است كه : هرگاه خلافت مآب بعد مجروح شدن به دولت سرا تشريف داد ومردم به خدمت أو حاضر شده درخواست استخلاف عثمان نمودند ، خلافت مآب استنكاف از استخلافش نمود وبُعد از حبّ جنت به سبب حبّ مال در حق آن با كمال ثابت كرد ، وباز مردم مشرف به اذن دخول گرديدند وبه خدمت شريفش رسيدند واستخلاف جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) خواستند ، خلافت مآب ارشاد كرد كه در اين وقت خواهد برداشت شما را بر طريقه [ اى ] كه آن حق است .
واين ارشاد باسداد نص واضح وبرهان قاطع بر تعين آن حضرت براي خلافت است خصوصاً بعد قدح وجرح ثالث .
پس فرزند ارجمند خلافت مآب را ياراى ضبط درد جگر وتاب رعايت فظاظت وغلظت پدر نماند ، ناچار اظهار اضطراب به اكباب بر خلافت مآب نمود وعرض كرد كه : اى أمير المؤمنين ! وچه چيز منع مىكند تو را از أو ؟ ! يعنى جناب علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) ، غرض حضرت ابن عمر آنكه هرگاه حقيت جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) واحقيت آن حضرت به خلافت به اين مثابه مىدانى باز چرا دامن از استخلاف آن حضرت مىافشانى ؟
چون اين حجت وسؤال فرزند با كمال شنيد بلكه مطلع بر الزام صريح وافحام فضيح گرديد اعتذار أبرد من الخيانة وحيله واهية بي أصل وبي قرار بر زبان گهربار - كه هيچ عاقلى آن را به سمع اصغا جا ندهد - آورد ، يعنى ارشاد
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص١٧٨