و ثانياً : اگر منظور مخاطب الزام شيعه بود ، مىبايست كه استشاره ابوبكر از جناب امير ( عليه السلام ) ، و امر آن جناب به احراق ( 1 ) از روايات شيعه ثابت مىكرد تا الزام راست مىآمد ، و الزام شيعه به روايات سنيه نزد خود مخاطب هم سمتى از جواز ندارد ( 2 ) .
چهارم : آنكه اين روايت [ را ] قبول كرديم ، ليكن طعن را بر طعن در حق ابى بكر مىافزايد ، و انوف شامخه اهل سنت به خاك فضيحت مىسايد ; زيرا كه از آن واضح است كه ابوبكر از حد لواطه جاهل بود و نمىدانست كه او را به چه حد محدود توان ساخت ؟ تا آنكه نوبت به استشاره رسيد ، و پر ظاهر است كه اگر علم به اين حد مىداشت ، چرا در آن استشاره مىنمود ، پس به اين روايت به دو وجه طعن بر ابوبكر متوجه خواهد شد :
يكى : جهل مسأله شرعى .
دوم : حكم در آن بر خلاف حكم شارع .
اما آنچه گفته : بعضى روات شيعه گفتهاند كه : ابوبكر فجائه سلمى را - كه قطع طريق مىكرد - زنده در آتش انداخت و سوخت ، غلط محض است .
پس جوابش آنكه تغليط سوختن ابوبكر فجائه سلمى را ، و مخصوص
هامش
1 . در [ الف ] اشتباهاً اينجا : ( كه ) اضافه شده است .
2 . چنان كه در اول مقدمه تحفه اثناعشريه صفحه : 2 به آن تصريح كرده است .