اما آنچه گفته : اما حضرت امير ( عليه السلام ) را در وقت خلافت خود چه عذر بود كه وصيت جارى نفرمود ؟
پس بدان كه اين اعتراض را در ذيل طعن سيزدهم اگر ذكر مىكرد ، مناسبت به آن مىداشت ، چنانچه ديگر علماى اهل سنت ذكر كردهاند ، و اينقدر نمىفهمد كه خود گفته كه :
اين طعن چهاردهم علماى زمان ما تراشيدهاند ( 1 ) .
و اين اعتراض و جواب آن در كتب قديمه موجود است ، پس ذكر اين اعتراض با اين طعن دليل خبط او است .
و به هر كيف جوابش آن است كه : حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ( عليه السلام ) را آنقدر قدرت و استقلال حاصل نشده بود كه جميع بدعات اصحاب ثلاثه را رفع تواند كرد ، چنانچه سيد مرتضى علم الهدى در جواب قاضى القضات گفته :
فأمّا ما ذكره من ترك أمير المؤمنين ( عليه السلام ) فدك لمّا أُفضي الأمر إليه ، واستدلاله بذلك على أنه لم يكن الشاهد فيها . .
فالوجه في تركه ( عليه السلام ) ( 2 ) ردّ فدك ، هو الوجه في إقراره أحكام
هامش
1 . تحفه اثنا عشريه : 279 .
2 . در [ الف ] اشتباهاً اينجا : ( في ) آمده است .