خيلى دشوار است ، و در اول وهله كه ابوبكر قبول اين منصب دشوار كرده بود ، محض براى قطع نزاع انصار كرده بود ، چون آن فتنه فرو نشست خواست تا خود را سبك بار گرداند ، و اين بار را بر دوش ديگرى اندازد ، و خود فارغ البال زيست نمايد .
از اينجا معلوم شد كه موافق روايات شيعه نيز ابوبكر طامع رياست و امامت نبود ، و از خود دفع مىكرد و مردم دفع او را قبول نمىكردند ، و از اعلى تا ادنى اين منصب را به زور بر گردن او بستند ، و الا اين حرف به زبان آوردن چه گنجايش داشت ؟
و اگر پادشاهان زمان را - كه اصلا طاقت سلطنت ندارند ، بلكه پير و كور و كر شده باشند ، و هيچ لذت دنيا غير از حكم رانى بر چند كس معدود از سلطنت نصيب ايشان نباشد - بگوييم كه اين منصب را براى محبوب ترين اولاد خود بگذارند ، هرگز قبول نخواهند داشت ، بلكه در رئيسان يك يك ديهه و يك يك محله همين بخل و حسد مشاهده مىافتد ، چه جاى رياستى كه ابوبكر را به دست افتاده و عزت دنيا و آخرت نصيب او شده ، اين قسم چيز عزيز را از خود افكندن ، و به ديگرى دادن ناشى از كمال بىطمعى و زهد است .
و نيز در كتب شيعه به روايت صحيحه ثابت و مروى است كه : حضرت امير ( عليه السلام ) بعد از قتل عثمان خلافت را قبول نمىكرد ، و بعد از الحاح و ابرام و مبالغه تمام از مهاجرين و انصار قبول فرمود ، اگر ابوبكر هم همين قسم ناز و دلالى ، و اظهار حجتى و اقرار كنانيدن از مردم براى خود به كمالى منظور
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص١٤٥