تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
ريشه ى قبيله بوديد و بزرگى نمانده است و من سخت نيازمند شدم و آمدم كه سرمايه و پوشاك و وسيله ى باربرى به من دهيد . پرسيد : جوانان مكّه چه شدند كه نيازمندى تو را بر آرند ؟ او گفت : پس از حادثه ى بدر كسى به من مراجعه نكرده است . پيغمبر بنى عبد المطَّلب را وادار فرمود تا به او هزينه و لباس و وسيلهء سوارى دادند . چون به آن روزها پيغمبر آهنگ هجوم بمكّه داشت و آن زن روانهء مكّه شد ، حاطب بن ابى بلتعه نامه اى بمردم مكّه نوشت كه اى مردم مكّه پيغمبر آهنگ شما دارد مواظب خود باشيد و به آن زن ده درهم يا ده دينار داد و بالا - پوشى به او پوشاند تا نامه اش را بمردم مكّه برساند . پيغمبر را از اين نامه سروش نهانى خبردار كرد و آن حضرت علىّ را با عمّار و عمر و زبير و طلحه و مقداد بن اسود و ابو مرشد كه همگى سواركار بودند روانه فرمود و دستور داد بروند تا جائى بنام « روضهء خاخ » و آنجا زنى منزل كرده است و با او نامه اى است از حاطب ابن ابي بلتعه براى اعراب مكّه آن را از او بگيريد . آنها رفتند در همانجا كه پيغمبر فرموده بود زن را ديدند و از او نامه خواستند او سوگند ياد كرد كه نامه ندارد ، آنها بار بسته ى او را گشتند و چيزى نيافتند ، نااميد شدند و خواستند برگردند علىّ عليه السّلام فرمود : سوگند به خدا نه ما سخن پيغمبر دروغ پنداشتيم و نه به او دروغ گفتيم آنگاه شمشير از غلاف كشيد و به او فرمود نامه را بده ور نه گردنت مىبرم . چون آن زن ديد چاره ندارد كه كشته شود يا نامه را بدهد آن را كه در موى خود پنهان كرده بود از آن در آورد . آنها نامه را حضور پيغمبر بردند آن حضرت حاطب را احضار فرمود و پرسيد اين نامه را مىشناسى ؟ او گفت : بلى فرمود : چرا نوشتى ؟ عرض كرد : به خدا سوگند پس از آنكه مسلمان شدم نه از دين برگشتم و نه به تو خيانت كردم از آنگاه كه خيرخواه تو شدم و نه پس از دورى و جدائى از مردم مكه آنها را دوست داشتم ، و همه ى مهاجرين در مكّه كسى را دارند كه پشتيبانى خويشان او كنند بجز من كه در آنجا بيكسم و خانواده‌ام در ميان آنها است و من از آزار به آنها ترسيدم و خواستم بر آنها منتى داشته باشم
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 243 | علي اكبر غفاري / ابراهيم عاملي ( موثق )