از پيغمبر بپرس او گفت : من از پيغمبر شرم دارم ، زن گفت : بگذار من بپرسم مرد گفت : تو برو و بپرس . او حضور پيغمبر رفت و آن حضرت به خانه ى عايشه بود و او سر آن حضرت مىشست . آن زن عرض كرد : من زنى جوان و مالدار و داراى خويشاوندان بودم كه اوس با من همسر شد و مال و جوانى من را تمام كرد و خويشانم پراكنده شدند و اكنون كه عمرم زياد شده است او مرا بظهار طلاق گفت ولى پشيمان شد . اكنون راهى دارم كه بتوانم با او آسوده زندگى كنم ؟
پيغمبر فرمود : من جز جدائى شما چاره اى سراغ ندارم . او عرض كرد : كلمه ى طلاق بر زبان مرد نرفت و من او را دوست دارم و چند فرزند از او دارم . پيغمبر همان جواب را فرمود و چند بار كه آن زن عرض ميكرد پيغمبر ميفرمود براى اين كار دستورى به من نرسيده است و او ناله ميكرد و ميگفت : از نيازمندى و بيچارگى خود به خدا مىنالم ، اى خدا به زبان پيغمبرت براى من دستورى فرست . و چون عايشه دست اندر كار شستن قسمتى از سر آن حضرت بود و آن زن عرض كرد :
قربانت شوم چاره اى در كارم بينديش ، عايشه گفت ساكت شو مگر صورت پيغمبر نبينى كه گرفتار وحى است . پيغمبر از حال وحى آسوده شد و فرمود بگو شوهرت بيايد ، او آمد و پيغمبر اين آيات براى او خواند و فرمود : مىتوانى يك غلام آزاد كنى ؟ عرض كرد : سرمايهام كم است و غلام گران است و اگر غلامى بخرم و آزاد كنم همه ى سرمايهام مىرود . فرمود : مىتوانى دو ماه پى هم روزه بدارى ؟ عرض كرد به خدا سوگند اگر سه نوبت غذا نخورم چشمم ضعيف مىشود و مىترسم كور شوم .
پرسيد : مىتوانى شصت فقير را سير كنى ؟ عرض كرد : سوگند به خدا كه نميتوانم مگر تو به من كومك كنى . فرمود : من پانزده صاع خوراكى برايت مىدهم و دعا مىكنم خدا به تو بركت دهد آنگاه پيغمبر كومك فرمود و دعا كرد و كار آن مرد و زن رو به راه شد .
ترجمه : بنام خداى بخشاينده بهمگان مهربان بفرمانبران
1 اى محمّد همانا خداوند شنيد و پاسخ فرستاد بگفتار آن زن كه در كار شوهر با تو گفتگو
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: علي اكبر غفاري
ص١٩٧