تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
خدا قسم خداوند در آن روزى كه فرمان داد سورهء برائت را از رفيق تو ( ابو بكر ) ، بگيرد و به مشركان ابلاغ نمايد ، او را كوچك نشمرد ! [ يعنى اين كوچك شمارى قوم جز نافرمانى و تمرّد از امر پروردگار مفهوم ديگرى ندارد ، چرا كه خدا او را بزرگ دانسته و ديگران او را كوچك شمردند ] ابن عباس گفت ، با شنيدن جواب دوم از من رو برگرداند و سخنى نگفت و از من جدا شد و راهش را ادامه داد . « 556 » روايت ديگر از احمد بن ابى طاهر در تاريخ بغداد از ابن عباس نقل شده است كه گفت : در نخستين روزهاى خلافت عمر ، نزد او رفتم در حالى كه يك صاع خرما در ظرف آن و در پيش روى او بود و مىخورد ؛ او به من تعارف كرد ، فقط يك دانه خرما ميل نمودم ، اما او آن يك صاع را تا به آخر خورد و از كوزهء آبى كه نزد او بود آب نوشيد ، سپس بر بالشى كه داشت تكيه زد و به من رو نمود و گفت : از كجا مىآيى ؟ گفتم : از مسجد . گفت : پسر عمويت را چگونه رها كردى ؟ فكر كردم از عبد اللَّه بن جعفر مىپرسد ، گفتم : با نوه‌اش سرگرم بود . گفت : از او نمىپرسم ، مقصودم بزرگ شما اهل بيت ( على ) است ! گفتم : به آبيارى درختان خود مشغول است و قرآن را تلاوت مىنمايد ! گفت : اى عبد اللَّه ! خون شترهاى قربانى بر گردن تو باشد [ سوگندى است كه در آن زمان ياد مىكردند ] اگر اين پرسشم را كتمان كنى ! گفتم : بگو ، گفت : آيا از موضوع خلافت چيزى در ذهن او باقى مانده است ؟ گفتم : آرى . گفت : آيا گمان مىكند رسول خدا خلافت را براى او قرار داده است ؟ گفتم : آرى و اضافه مىكنم كه راجع به ادعاى على از پدرم پرسيدم و او گفت : على راست مىگويد ! عمر گفت : پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گاهى سخنان والايى و بزرگى بر زبان مىراند كه هيچ حجت و برهانى آن را ثابت نمىكند و عذرى را از ميان بر نمىدارد ! آرى گاهى اين مسأله را گوشزد مىنمود و مىخواست در بستر مرگ صريحا نام او را
هامش
( 556 ) . شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد ، ج 12 ، ص 20 ، به نقل از تاريخ بغداد ابى طاهر ؛ كشف الغمة ، ج 2 ، ص 46 .