محضر ابن عباس حضور داشتم كه تعداد نه گروه به مجلس او وارد شدند ، پس گفتند : ما با تو سخنى محرمانه داريم ، يا برخيز و با ما بيا و يا مجلس را براى ما خلوت كن ، وى فرمود :
بلكه من نزد شما خواهم آمد و اين جريان ، زمانى اتفاق افتاد كه ابن عباس ، ديدهاش را از دست نداده و از بينايى بهرهء كامل داشت ؛ پس از حضور وى در جمع آنان ، آنها سخنانشان را آغاز نمودند .
راوى گويد : من و جماعتى كه پيش از حضور آنان ، نزد ابن عباس بوديم ، سخنان آنان را نشنيديم ، امّا ديديم ابن عباس به نشانهء غضب و عصبانيت از جاى برخاست و در حالى كه گرد و غبار از لباسش پاك مىكرد ، گفت : تف بر اين مردمى كه زبان بدگويى را در بارهء كسى گشودهاند كه به صفات دهگانهء ممتازى در بين ياران رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اختصاص داشت و احدى با او در اين صفات ، همتا نبود ، سپس فرمود : اينها كسى را ملامت مىكنند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم [ در جنگ خيبر ] در بارهء او فرمود : به همين زودى كسى را مبعوث خواهم نمود و به جنگ آنان گام مىنهد كه خداى متعال ، هرگز او را خوار و شرمنده ننموده و او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز ، او را دوست دارند . در آن حال بود كه هر كس به نشانهء كسب اين افتخار گردن كشيده بود كه شايد اين فضيلت نصيب او گردد ، اما همهء آنان طمع خامى داشتند ، چرا كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : على كجاست ؟ گفتند :
در جايگاه همراهان ، به آسيا كردن مشغول است ، تا غذاى رزمندگان تهيه گردد ، فرمود :
آيا جز او كس ديگرى نبود كه اين كار را به عهده بگيرد ؟ به هر حال وى را آگاه نمودند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خواستار حضور توست على عليه السّلام با چشم دردى كه داشت به حضور رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مشرف گرديد و اين در حالى بود كه از شدت چشم درد ، پيش پاى خود را نمىديد ، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم براى شفاى ديدگان وى ، آب دهان مبارك را ، به موضع درد ماليد كه در حال شفا يافته ، سپس پرچم پرافتخار اسلام را تا 3 نوبت ، به اهتزاز در آورد و به او سپرد و دستور پيشروى داد ، پس از زمانى نه چندان طولانى ، قلعهء خيبر را فتح و صفيّه دختر حيى را در قيد اسارت ، نزد آن حضرت آورد .
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 43
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٣