فروشنده گفت : به خدا قسم قيمت آن را نمىگيرم ! على عليه السّلام با تهيهء مقدارى آرد به خانه آمد و جريان را براى فاطمه عليها السّلام بازگو نمود ، فاطمه عليها السّلام پس از تسبيح خداوند ، به نشانه تعجّب ، عرض كرد : يا على ! آرد را از فروشنده گرفتى و پول را برگرداندى ! على عليه السّلام فرمود : چه بايد كرد ؟ او قسم ياد نمود كه قيمت آرد را نخواهد گرفت ! على عليه السّلام بار ديگر دينار پيدا شده را معرّفى كرد و اعلان نمود ، شايد صاحبى برايش پيدا شود ، اما آرد را مصرف نمودند تا تمام شد ؛ براى بار دوم به قصد خريد طعام با همان دينار به بازار آمد ، در اين نوبت نيز ماجراى گذشته بدون كم و زياد تكرار شد ! پس از بازگشت به منزل تمام ماجرا را براى فاطمه عليها السّلام تعريف كرد . فاطمه عليها السّلام در اين نوبت نيز تسبيح خداى را به جاى آورد و عرض كرد : آرد را آورده و دينار نيز برگرداندهاى ! ! على عليه السّلام فرمود : چه كار كنم كه صاحب آرد سوگند ياد كرد كه قيمت آرد را نخواهد گرفت .
بار سوم نيز على عليه السّلام براى يافتن صاحب دينار ، آن را معرفى و اعلان كرد ، اما آرد به مصرف رسيد و صاحب دينار پيدا نشد ! اين بار وقتى على عليه السّلام دينار را به بازار برد تا براى بار سوم آرد فراهم سازد ، فاطمه عليها السّلام به او گفت : يا على ! اين بار شما پيش از فروشنده آرد قسم ياد كن كه بايد دينار را بگيرى .
اتفاقا در اين نوبت نيز ، همان مرد ، با همان مقدار آرد و با همان قيمت پيدا شد ، اما در اين مرتبه على عليه السّلام به فروشنده فرمود : به خدا قسم بايد دينار را بگيرى آنگاه دينار را به سوى او انداخت و به خانه بازگشت . پس از اين جريان ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم على عليه السّلام را ملاقات نمود و فرمود : يا على ! داستان دينار چه بود ؟ على عليه السّلام داستان را به تفصيل شرح داد .
پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : آيا آن مرد را شناختى ؟ على عليه السّلام عرض كرد : نه ، پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : او جبرئيل بود و اين دينار نيز رزقى بود كه خداوند متعال براى تو معين كرده و فرستاده بود ! به خدا سوگند اگر او را قسم نمىدادى آن دينار ، همچنان نزد تو باقى مىماند و جبرئيل نيز در مقابل آن آرد را به شما تسليم مىكرد .
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٢٦