رسيدم و بر خلاف معمول جاهاى ديگر ، مردم آنجا كه از خوارج و ياران معاويه بودند ، هر بامداد در مساجد على عليه السّلام را لعن و ناسزا مىگفتند . يكى از روزها به هنگام ظهر به صورت ناشناس و با لباس كهنهاى كه به تن داشتم به مسجدى وارد شدم ، با توجه به سابقهء ديرينهء مردم آنجا ، دلم در اضطراب بود كه نكند كسى مرا بشناسد و به مقامات حكومتى تحويل دهد . نماز جماعت بر پا شد و من نماز ظهر را به جاى آوردم در حالى كه عبايى كهنه به تن داشتم ؛ وقتى امام جماعت نماز را به پايان برد ، به ديوار مسجد تكيه نمود و نمازگزاران دور او اجتماع كردند و به پاس احترام او هيچ كس سخن نمىگفت .
در آن حال دو پسر بچه وارد مسجد شدند و چون امام مسجد آنها را ديد بغل گشود و به آنها گفت : فرزندانم بياييد ، سپس آنها را در آغوش كشيد و به آنها مرحبا گفت و به نام آنها احترام گذارد و گفت : به خدا قسم كه ، آن اسمى كه شما را به آن نامگذارى نمودم جز محبت محمد و آل محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم انگيزهاى نداشتم [ با شنيدن اين سخن به فكر نام آن دو كودك بودم كه اينها چه نام دارند ] در آن حال شنيدم به يكى حسن و به ديگرى حسين مىگفتند ، از ديدن اين منظره بسى شادمان شدم و با خود گفتم امروز به آرزوى خود نائل شدم ، اما براى تحقيق و بررسى بيشتر به جوانى كه در كنارم نشسته بود پرسيدم : امام مسجد كيست ؟ و اين دو كودك با او چه نسبتى دارند ؟ گفت : اين شيخ جدّ اين دو كودك است و اضافه نمود كه در اين شهر جز اين شيخ كسى محبت على را ندارد و به همين علت اين دو كودك را به نام حسن و حسين نامگذارى نموده است ، اين سخن بر خوشحالى و شادمانيم افزود با شتاب از جاى برخاسته و گفتم : امروز من شمشير برندهام و از كسى نمىترسم ، پس به آن شيخ نزديك شدم و گفتم : اى شيخ من تو را از دوستان اهل بيت عليه السّلام مىدانم اگر مايل باشى ، روايتى در شأن آنها برايت بازگويم كه باعث چشم روشنى و موجب خورسنديت گردد ! گفت : آرى چه قدر به ذكر چنين حديثى نيازمندم و اگر با بيان آن چشم من را روشن كنى من هم موجب شادمانى تو را فراهم خواهم نمود ، گفتم : پدرم از جدم و او از پدرش ، از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل كرده است ، اما شيخ فورا در سخنم پريد و گفت : پدر و جد تو و
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 330
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٣٠