و سفرهء غذايى كه در آن كاسهاى از دوغ ترش كه بوى ترشى آن به بينىام مىرسيد ، در پيش وى گسترده بود و آن حضرت قرص نان جوينى كه سبوس آن را مىديدم در دست داشت و با سر زانو آن را مىشكست و در آن كاسه مىريخت و ميل مىنمود . آن حضرت به من تعارف نمود و فرمود : بيا از اين غذاى ما ميل كن ، گفتم : من روزه هستم ، آن حضرت براى تشويق روزه داران ، حديثى به اين مضمون ، از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نقل كرد كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : اگر روزه ، روزهدارى را از صرف طعامى كه اشتهاى به آن دارد منع نمايد ، در قبال اين عمل خدا پسندانه ، آفريدگار جهان او را به طعام بهشتى و نوشيدنى آن انعام خواهد نمود . وضع رقّتبار غذاى آن حضرت مرا متأثر نمود ، به فضّه كنيز او گفتم :
واى بر تو از خدا نمىترسى كه چنين غذايى براى اين پيرمرد تهيه كردهاى او در جوابم گفت : بنا به دستور خودش سبوس را از غذايش نگرفتهايم ! در آن حال آن حضرت به من فرمود : با فضّه چه مىگفتى ؟ جريان را نقل كردم ، او آهى از دل بر كشيد و فرمود : پدر و مادرم فداى آن بزرگوارى باد كه در طول عمر [ از غذاى او سبوس گرفته نشد و در مجموع ] حتى سه روز هم براى وى از گندم سبوس گرفته ، نان نپختند و تا زمانى كه به لقاى پروردگار رسيد ، سير نگرديد .
« 102 » روزى آن حضرت وارد بازار شد ، پيراهنى را به سه درهم خريد و پوشيد
هامش
( 102 ) . مناقب خوارزمى ، فصل دهم ، ص 69 ، با همين اسناد به تفصيل از احمد بن حسين از . . . از ابن نافع ، از ابو مطر نقل كرده كه گفت : در حالى كه از مسجد خارج مىشدم مردى از پشت سر ، مرا صدا مىزد و مىگفت : لباست را بالا بگير كه هم از آلودگى محفوظ مىماند و هم فرسوده نمىگردد و اگر مسلمانى ، تكبر را از سرت بردار ، با شنيدن اين آواز مكث نموده در پى او روانه شدم ، او لباس اعراب بيابان گرد به تن و تازيانهاى در دست داشت . پرسيدم اين مرد كيست ؟
گفتند : گويا در اين شهر غريبى كه او را نمىشناسى ؟ گفتم : آرى من از اهل بصره هستم ، گفتند : اين مرد على بن ابى طالب عليه السّلام مىباشد . او به بازار شتر فروشان معروف به دار بنى ابى معيط وارد شد و فرمود : معامله كنيد ولى قسم نخوريد ، چرا كه سوگند ياد كردن سرمايه را از بين مىبرد و بركت را نابود مىنمايد .
سپس به نزد خرما فروشان رفت ، در آنجا كنيزكى را ديد كه گريه مىكند ، از علت گريه او پرسيد ؟ گفت : اين مرد مقدارى خرما به يك درهم به من فروخت آن را به خانه بردم ، امّا آقايم آن را نپذيرفت ، اكنون گريهام براى اين است كه فروشنده هم آن را قبول نمىكند ، آن حضرت به فروشنده فرمود : خرما را بگير و درهم را به كنيز رد كن ، زيرا اين خريدار كنيز است و از خود ارادهاى ندارد ، فروشنده سخن حضرت را نپذيرفت من به او ( فروشنده ) گفتم : آيا مىدانى اين شخص كيست ؟ گفت نه ! گفتم : اين آقا على بن ابى طالب عليه السّلام است ، فورا خرما را از كنيزك گرفت و درهم را به او رد نمود و عرض كرد : مولايم دوست دارم از جسارت من درگذرى و از من راضى شوى ! آن حضرت فرمود : در صورتى از تو راضى مىشوم كه حقوق مردم را رعايت كنى . سپس در بازار خرما فروشان عبور مىكرد و مىفرمود : اى گروه خرما فروش ! بينوايان را بدون عوض اطعام كنيد ، تا كاسبى شما پربركت گردد . آنگاه عبورى گذرا به بازار ماهى فروشان نمود ، در حالى كه عدهاى از مسلمانان او را همراهى مىكردند ، فرمود : در بازار ما نبايد ماهى طافى ( ماهى مرده كه بر اثر سبكى روى آب آمده باشد ) فروخته شود . از آنجا به دار فرات كه بازار كرباس فروشان بود عبور نموده و بر دكان پيرمردى ايستاد و فرمود : پيراهنى كه سه درهم ارزش داشته باشد به من به فروش ! فروشنده او را شناخت و با آن حضرت گرم گرفت ، همين كه دانست او را شناخته ، از او گذشت و بر دكان جوانى توقف نمود و از او پيراهنى به قيمت سه درهم خريدارى كرد كه تنها از ساق پا تا مچ دست وى را مىپوشاند و بر تن نمود و در حين پوشيدن دعا كرد و فرمود :
الحمد للَّه الذى رزقنى من الرياش ما اتجمل به في الناس و أوارى به عورتى .
از آن حضرت پرسيدند اين دعا را از خودتان قرائت نمودى يا اينكه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدهاى ؟ فرمود : اين دعا را از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به هنگام پوشيدن لباس شنيدم در آن هنگام پدر آن جوان فروشنده ، از راه رسيد ، به او گفته شد ، فرزندت امروز پيراهنى را به امير المؤمنين عليه السّلام به سه درهم فروخت آن مرد به فرزندش گفت : چرا بيش از دو درهم از او گرفتى پس يك درهم را برداشت و به حضور امير المؤمنين عليه السّلام كه در « باب رحبه » با گروهى از مسلمانان نشسته بود ، رسيد و عرض كرد : يا على اين درهم را بستان ، آن حضرت فرمود : براى چه ؟ گفت : پول پيراهن بيش از دو درهم نبوده است ، فرمود : اين معامله با رضايت طرفين انجام گرفته
« باعني برضاى و اخذته برضاه » .
درهم را به او بازگردان ؛ ترجمة امام على عليه السّلام من تاريخ دمشق ابن عساكر ، ج 3 ، ص 241 ، شمارهء 1261 ؛ مسند احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 157 ؛ ذخائر العقبى ، ص 101 .