چهارشنبه سوم شهر جمادىالاخرى زلزلهاى بود بغايت عظيم واستمرار يافت تاضحى روز جمعه پس ساكن شد وبعد از آن ظاهر شد آتش وديده مىشد همچو بلد عظيمى كه محيط است بر وى سورى كه كنگرهها وبرجها دارد وديده مىشد رجالي كه مىراندند آن آتش را ومرور نمىكرد آن آتش بر كوهى ، الّا آنكه أو را مىكوفت ومىگداخت وبيرون مىآمد از مجموع آن همچو جويى سرخ وكبود وآوازى داشت همچو آواز رعد كه سنگها را پيش انداخته مىبرد وجمع مىشد از اين سنگها بندى همچو كوهى عظيم ومُنتهى مىشد نزديك به مدينهء شريفه وبا وجود اين حال نسيم خنك به مدينه مىآمد ومُشاهده مىشد اين آتش را جوشيدنى همچو جوشش دريا وبعضي أصحاب من گفتند كه ديدم آتش را كه نزديك به پنج روز مُتصاعد بود در هوا وشنيدم كه ديده شده است از مكة واز كوههاى بُصرى . وقسطلانى گفته كه نور وروشنايى آتش مُستولى شد بر پستيها وجايهاى پنهان . پس ظاهر شد پنهانيها تا آنكه گوييا اشراق كرده بود آفتاب بر حرم محترم « 1 » مدينه وروشن ساخته بود آن را ومُتأثر شده بود از لهيب اين آتش آتشها ونور آفتاب ، در زمين به زردى مىزد ونور آتش به سرخى مايل بود وكأنّه كه منخسف شده بود وابوشامه نقل كرده كه مرعى مىشد آن آتش از مكّه واز جميع فلوات واز ينبع .
ابوشامه مىگويد : اخبار كرد مرا كسى كه به صدقش واثقم واز جمله مردى است كه مُشاهده كرده است اين حالت را در مدينه كه رسيده است وبه أو در تيماء كه موضعي است كه از بصرى تا آنجا همان مقدار است كه از مدينه تا بصرى نوشته شده است در آنجا كتابها به روشنايى آن آتش [ 23 - آ ] وماه وآفتاب در آن مُدت طالع نمىشده الّا منخسفاً ومنكسفاً ، ومىگويد : در دمشق اثر آن كسوف را از ضعف نوري كه بر ديوارها مىافتاد مشاهده مىنموديم وحيران بوديم كه چه بوده باشد تا آنكه خبر آن به ما رسيد وعماد بن كثير نقل مىكند از قاضىالقضات صدرالدين حنفي كه اخبار كرد مرا پدر من شيخ صفىالدين ، مُدرّس مدرسهء بصرى كه اخبار كرد مرا غير واحد از اعراب در صباح آن شبى كه اين آتش ظاهر شده كه ديدهاند صفحات أعناق شتران خود را در روشنايى آن آتش .
هامش
( 1 ) - ل : ندارد .