خاصى داده بود ، نفرت داشت . در بيوگرافى او مىخوانيم كه شخصى به نام سيّدين از تحصيلكردههاى هندوستان كه شخصيتى سياسى و علمى و در عداد خود اقبال بود ، تاريخ فلسفه مىخوانده است تا اينكه به نكتهاى از افكار فلان فيلسوف غربى برخورد مىكند كه برايش قابل درك نبود ، براى اقبال مىنويسد كه مقصد فلان فيلسوف از اين نكته چيست . اقبال ضمن پاسخ نامهاش به او توصيه مىكند كه تمام وقت خود را صرف مطالعهء حرفهاى فلاسفهء غرب نكند .
اقبال مىگويد : « من هندوزاده هستم يعنى دو پشت و سه پشت از پدران من هندو بودند و بعد مسلمان شدند و من نسل سوم يا چهارم مىباشم كه مسلمان هستم و بسيار علاقمند به اسلام مىباشم و نظريات شخصيتها و رجال بزرگ اسلامى را زير و رو مىكنم . سپس شعر خاقانى را برايش مىنويسد كه :
دل در سخن محمدى بند * اى پور على ز بوعلى چند
تو كه سيّد هستى دنبال فكر فلاسفهء غرب رفتى و من كه هندوزاده هستم دنبال افكار و منطق جدت رفتهام .
اين نمونهاى از عمق و بصيرت و حميّت اسلامى او بود . در كتابى مىخواندم اقبال در سالهاى نخست كه به هندوستان آمد ، اسرار خودى و رموز بيخودى را در شعرهاى خود گنجاند . اين اشعار به دست نيكلسون كه استاد فلسفهء او بود رسيد و نيكلسون كه استعداد او را قبلًا آزمايش كرده بود ، با توجّه و دقت ، آن اشعار را مورد مطالعه قرار داد و آنها را به زبان انگليسى ترجمه كرد و اقبال پيش از آنكه در هندوستان شناخته شود ، در انگلستان شناخته شد .
شهرت او از انگلستان به آمريكا منتقل شد و متفكران آمريكا درصدد برآمدند تا شخصيت اقبال را بهتر بشناسند و ببينند كه چه منطق