تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
است ؟ در اين موقع ، ماه گفت : « اين موجودى است به نام آدمىزاد كه در كرهء زمين زندگى مىكند » . سپس كهكشان گفت : « كار اين آدمىزاد بسى شگفت‌آور است و معلوم نيست چگونه از انظار همهء كاينات و از نظر ماده و ماديات پنهان مانده و در ماوراى ظن و گمان قرار گرفته است ! » بين طريق همه كايناتِ جوّى دربارهء شخصيت من با يكديگر به جر و بحث و مشاجره پرداختند ، ولى بحثشان به جايى منتهى نمىشد . در ميان آن همه موجودات ، تنها موجودى كه توانست به شكوى من پى ببرد و درد مرا بفهمد رضوان بود كه گفت : « اين موجود فرزند همان مردى است كه از بهشت اخراج شد و او عنصرى بسيار نيرومند و تواناست كه خدا مقام و منزلت رفيعى به او بخشيده است » . پرسندهء ديگرى گفت : « اين مخلوق خاكى چگونه توانسته است اين حجاب‌ها را پاره كند و خود را به اين‌جا برساند ؟ به راستى اين مشت خاك خليفه و جانشين خداست ، و آفريده‌اى بسيار نيرومند و سركش است ! اين همان آدمىزادى است كه در علم چندى و چونى بسى توانا است ! گويى عجز و فنا در نهاد اين آفريده وجود ندارد ! » بالاخره بانگى برخاست كه همهء اطراف و جوانب و بالا و پايين را فرا گرفت . حدّت و شدّت آن به حدى بود كه ذرات آتش را خرق كرد و اين كلمات را به گوش هوش من فرو خواند كه مىگفت : « اى انسان ! داستان تو بسى دردناك است . صيحهء تو در آسمان‌ها منعكس شده است و همهء ملكوتيان را مضطرب و حيران كرده است ! دل ديوانهء تو سكون و آرامش را از دست داده است ! با اين حال شكوهء خودت را به خوبى اعلان كردى و آن قدرتى را كه خداوند در نهاد تو