عرض حالى مملو از گله و شكايت به پيشگاه ربوبيت تقديم مىكند و ضمن تقديم اين عرض حال مىگويد : « خدايا ! ما بوديم كه نام تو را در دنيا بلند كرديم ! ما بوديم كه در راه نشر توحيد جهاد كرديم ! ما بوديم كه پرچم تو را در آسمان جهان به اهتزاز درآورديم ! ما بوديم كه تعليمات كتاب مقدس تو را به همهء جهانيان تبليغ كرديم .
آيا شرط بزرگى و بزرگوارى و عدالت اين است كه ما اكنون دچار اين هه ذلت و سرافكندگى و محروميت باشيم و دشمنانت از تمام نعمتهاى جهان برخوردار باشند ؟ بهشت موعود را در اين جهان با همهء نعمتهاى آن در دسترس آنان گذاشتهاى ولى ما به اميد بهشت آخرت و حور و قصور دلخوش باشيم ؟ »
پس از بيان شكايتهاى بسيار به پيشگاه ربوبيت ، اقبال اضافه مىكند : « چون هر سختى كه از دل برآيد ، اثرش را در قلوب ديگران مىگذارد و از آنجايى كه انديشههاى پاك و درست ، با اينكه بال و پرى ندارند ، سرعت پرش آنها از پرواز پرندگان پيشى مىگيرد ، و چون كلامى كه از منبع قدسى صادر شود به بالا صعود مىكند و عجيبتر آنكه اين چنين كلامى مانند ستارهاى است كه از محيط خاك تابش مىكند و به طرف عوالم علوى مىرود و اولين منزل آن ابر است ، و از لحاظ اينكه عشق من سحرآميز و سركش است صيحه و نعرهء عاشقانهء من بدون بيم و هراس و تزلزل اوج گرفت و پردههاى آسمانها را خرق كرد تا اينكه به عالم ملكوت رسيد و در آنجا منعكس شد » . هم اينكه از فرات اين شكوه به گوش ملكوتيان رسيد ، گفتند : « صداى موجودى به گوش ما مىرسد كه در اين مكان بىسابقه است » .
آنگاه ستارگان و سيارات با تعجب از يكديگر مىپرسيدند كه چطور شد كه اين موجود خودش را به ساحت رفيع عرش رسانيده
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 359
مساهمون: أحمد أمين
ص٣٥٩