گفت : در خواب ديدم كسى به من گفت : شعيب را ملاقات كن و از او از هر چه كه به آن نياز دارى بپرس .
تا اينكه گويد : آنگاه از من خواست تا او را به محضر امام كاظم عليه السلام ببرم . امام عليه السلام به او اجازه داد .
هنگامى كه آن حضرت عليه السلام وى را ديد به او فرمود : تو ديروز اين جا وارد شدهاى . و در بين راه در فلان محل ميان تو و برادرت اختلاف و نزاع در گرفت و يكديگر را ناسزا گفتيد . بدان كه اينگونه رفتار آيين من و پدران من نيست و كسى را به آن امر نمىكنيم . از خدا بترس كه به زودى مرگ بين شما جدايى خواهد افكند ، و برادرت در اين سفر پيش از آن كه به خانهاش برسد ، مىميرد ، و تو از آن رفتارى كه با او داشتى پشيمان مىشوى . و اين بدان جهت است كه شما از هم جدا شديد و قطع رحم كرديد ، و خداوند عمرتان را كوتاه نمود .
يعقوب به آن حضرت عليه السلام عرضه داشت : فدايت شوم من كِى مىميرم ؟
امام عليه السلام فرمود : اجل تو هم فرا رسيد ، ولى در فلان منزل نسبت به عمّهات صلهء رحم بجا آوردى ، و بيست سال بر عمرت افزوده شد .
شعيب مىگويد : آنگاه آن مرد را در مكّه در موسم حجّ ديدم ، به من خبر داد كه برادرش به خانه نرسيده مرده است و در بين راه او را دفن كرده است . « 1 »
39 - در رثاى حسين بن على ( صاحب فخّ )
مقاتل ابوالفرج : ابوالفرج مىگويد :
علىّ بن ابراهيم علوى برايم گفت كه : خودش و يا ديگرى - ترديد از من است - در خواب ديد مردى از او خواسته كه اين اشعار عيسى بن عبداللَّه را كه در مرثيه
هامش
( 1 ) - رجال كشّى : 442 / ح 831