تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
گفتند : تو اين كار را بكن . او قبول كرد و به پرستارى از پدر پرداخت ، تا زمانى كه پدرش از دنيا درگذشت ، و او هيچ از ميراثش نگرفت . پس ازمدّتى پدر را درخواب ديد كه‌به‌اوگفت : درفلان محل برو وصدديناربگير . پسر گفت : آيا بركت دارد ؟ گفت : نه . صبحگاهان خوابش را براى همسرش نقل كرد . همسرش گفت : آن را بگير ، ولى او قبول نكرد . شب دوّم بازپدر را درخواب ديدكه به اوگفت : درفلان مكان برو وده دينار بگير . پرسيد : آيا بركت دارد ؟ گفت : خير . صبح خوابش را براى زنش تعريف كرد . زن گفت : آن را بگير . ولى او نپذيرفت . شب سوّم پدر را در خواب ديد كه به او گفت : در فلان جا برو و يك دينا بردار . پرسيد : آيا بركت دارد ؟ گفت : بله . پسر رفت و يك دينار را برداشت ، آنگاه به بازار رفت ، ناگهان مردى را ديد كه دو ماهى براى فروش دارد ، به او گفت : ماهيها را چند مىفروشى ؟ گفت : يك دينار . او يك دينار را داد و دو ماهى را گرفت و به خانه آورد . و چون شكم ماهيها را شكافت ناگهان دو دانه درّ بى مانند در شكم آنها يافت . ازسويى پادشاه وقت خواستارخريدارى درّبود ، واتّفاقاًهيچ‌كس جزاين شخص درّ نداشت . پس يكى از درّها را به سى بار استر طلا به فرستادگان شاه فروخت .