گفتند : تو اين كار را بكن .
او قبول كرد و به پرستارى از پدر پرداخت ، تا زمانى كه پدرش از دنيا درگذشت ، و او هيچ از ميراثش نگرفت .
پس ازمدّتى پدر را درخواب ديد كهبهاوگفت : درفلان محل برو وصدديناربگير .
پسر گفت : آيا بركت دارد ؟
گفت : نه .
صبحگاهان خوابش را براى همسرش نقل كرد . همسرش گفت : آن را بگير ، ولى او قبول نكرد .
شب دوّم بازپدر را درخواب ديدكه به اوگفت : درفلان مكان برو وده دينار بگير .
پرسيد : آيا بركت دارد ؟
گفت : خير .
صبح خوابش را براى زنش تعريف كرد . زن گفت : آن را بگير . ولى او نپذيرفت .
شب سوّم پدر را در خواب ديد كه به او گفت : در فلان جا برو و يك دينا بردار .
پرسيد : آيا بركت دارد ؟
گفت : بله .
پسر رفت و يك دينار را برداشت ، آنگاه به بازار رفت ، ناگهان مردى را ديد كه دو ماهى براى فروش دارد ، به او گفت : ماهيها را چند مىفروشى ؟
گفت : يك دينار .
او يك دينار را داد و دو ماهى را گرفت و به خانه آورد . و چون شكم ماهيها را شكافت ناگهان دو دانه درّ بى مانند در شكم آنها يافت .
ازسويى پادشاه وقت خواستارخريدارى درّبود ، واتّفاقاًهيچكس جزاين شخص درّ نداشت . پس يكى از درّها را به سى بار استر طلا به فرستادگان شاه فروخت .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 439
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٤٣٩