23 - مرا محروم مكن
تواريخ : معاويه به پسرش يزيد گفت : اگر پس از من روزى اهل مدينه با تو پيمان شكنى كنند بر تو باد به اعور ( بنى مرّه ) ، مسلم بن عقبه .
پس هنگامى كه اهل مدينه يزيد را از خلافت خلع نمودند و بنى اميّه را از مدينه بيرون كردند ، يزيد سفارش پدرش يادش آمد و تصميم گرفت مسلم را به سوى مدينه بفرستد . و مسلم در آن موقع سخت بيمار بود . يزيد به مسلم گفت :
مىبينمت بيمار و رنجور هستى .
مسلم گفت : تو را قسم مىدهم ! مرا از پاداشى كه خداوند به سوى من رانده محروم نگردانى . همانا من در خواب ديدم شاخههاى درخت غرقد « 1 » فرياد مىكردند : بيا به سوى من اى مسلم بن عقبه . « 2 »
24 - نتيجهء يارى ستمكار
اسدالغابه : مدائنى نقل كرده كه : مردى شامى در خواب ديد مردى را مىكُشد كه محمّد نام دارد و به سبب كشتن او داخل آتش مىشود .
پس هنگامى كه يزيد بن معاويه به مدينه لشكر كشى كرد ، آن مرد اسم خود را در لشكر نوشت و به مدينه رفت ولى نجنگيد از ترس خوابى كه ديده بود .
چون جنگ پايان يافت در ميان كشتگان گردش مىكرد ، ناگهان محمّد بن عمرو ابن حزم را مجروح ديد ، محمّد به او ناسزا گفت و شامى او را كشت . سپس خوابى كه ديده بود يادش آمد .
آنگاه مردى از اهل مدينه را با خود در ميان كشتگان برد ، وقتى به جسد مقتول
هامش
( 1 ) - بقيع الغرقد : گورستانى در مدينه .
( 2 ) - الإمامة والسياسه : 1 / 231