تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
ودوّمى را پنهان كن ، وسوّمى رابپذير ، وچهارمى را نوميدمگردان ، و از پنجمى بگريز . چون صبح شد به راه افتاد ، ناگهان كوه سياه بزرگى در پيش رويش نمايان شد ، پس بر جاى خود ايستاد و گفت : پروردگارم به من دستور داده اين كوه را بخورم ، لختى به حالت تحيّر درنگ نمود و سپس با خود گفت : هرگز پروردگارم مرا به كارى كه قدرت انجام آن را نداشته باشم فرمان نمىدهد . پيش رفت ، ولى هر چه به آن نزديكتر مىشد كوه كوچكتر مىگرديد تا اين‌كه به آن رسيد و آن را يك لقمه يافت ، پس آن را خورد . و در كامش بسيار لذيذ آمد ، گواراترين خوردنى كه خورده بود . سپس به راهش ادامه داد تا اين‌كه تشت طلايى ديد با خود گفت : پروردگارم به من دستور داده اين تشت را پنهان كنم ، پس آن را در زير خاك پنهان ساخت و برفت ولى متوجّه شد كه تشت بيرون آمد و ظاهر گرديد . با خود گفت : من دستور پروردگارم را اطاعت نمودم . پس به راهش ادامه داد ، ناگهان پرنده‌اى را ديد كه باز شكارى او را تعقيب مىكرد ، پرنده به دور او مىچرخيد . پيامبر گفت : پروردگارم به من دستور داده اين يكى را بپذيرم ، پس آستين خود را گشود و پرنده داخل آستين او گرديد . در اين هنگام باز شكارى گفت : تو صيد مرا كه چند روز در پى آن بودم گرفتى . پيامبر با خود گفت : پروردگارم به من فرمان داده اين يكى را نوميد نكنم ، پس قطعه گوشتى از ران خود بريد و جلو او انداخت و رفت . ناگهان به گوشت مردار گنديدهء پر كِرمى برخورد كرد . با خود گفت : پروردگارم دستور داده از اين بگريزم ، پس گريخت و بازگشت . آنگاه در خواب ديد : گويا به او گفته شد : تو آنچه را كه به آن مأمور بودى ، انجام دادى ، آيا مىدانى آنها چه بود ؟ گفت : نه .
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 435 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / سيد علي محمد موسوى جزائرى