مىدادند تا مگر با چشيدن طعم گرسنگى خوى بخشندگى از او بر طرف گردد . آنگاه او را آزاد كرده مقدارى از مالش را به او دادند .
از قضا در اين موقع زنى از قبيله هوازن پيش او آمد و از او چيزى خواست .
عتبه به او گفت : اينك اين مال را بگير ، به خدا سوگند ! كه من طعم گرسنگى را چشيده سوگند ياد كردهام كه هيچ سائلى را محروم بر نگردانم . و گفت :
لعمرى لقدما عضنى الجوع عضة * فآليت أن لا أمنع الدهر جائعا
فقولا لهذا اللائم الآن أعفنى * فإن أنت لم تفعل فعض الأصابعا
فهل ما ترون اليوم إلا طبيعة * فكيف بتركى يابن أمى الطبايعا
« قسم به جانم كه از دير باز گرسنگى مرا گزيده ؛ سوگند ياد كردهام در اين دنيا هيچ گرسنهاى را نوميد نگردانم . به اين ملامت كننده بگوئيد اكنون مرا ببخش ، و اگر اين كار را نمىكنى پس انگشتانت را از روى خشم گاز بگير . آيا آنچه را كه امروز در وجود من مىبينيد جز طبيعتى جداناپذير است ؟ ! بنابراين ، اى برادرم ! چگونه مىتوانم اين طبيعت را ترك كنم » . « 1 »
20 - آرزو
معمّرون ابوحاتم : كعب بن ربيعه در خواب ديد به او گفته شد : سنّ تو بالا رفته است و استخوانت سست شده و اجل تو فرا رسيده است ؛ اينك به فرزندانت بگو :
آرزو كنند كه آرزوهايشان بر آورده مىشود .
كعب فرزندان خويش را جمع كرده به آنان گفت : آرزو كنيد كه آرزويتان لباس عمل مىپوشد .
هامش
( 1 ) - الشعر والشعراء : 1 / 242 - 241