ابوالخيبرى به همراه جمعى بر قبر حاتم طايى مىگذشتند در زمانى كه حاتم تازه از دنيا رفته و دفن شده بود و هنوز خبر مرگ او منتشر نشده بود . ابوالخيبرى ناراحت شد و گفت : به خدا قسم به تمام عرب مىگويم كه ما بر حاتم گذشتيم و او از ما پذيرايى نكرد و مىگفت :
جعفر قرب قراكا * لخير الناس ماكا
« اى جعفر پذيراييت را ، آبت را براى بهترين مردم نزديك بياور » .
و اينگونه سخنان بسيار مىگفت . تا اين كه شب خوابيدند . ناگهان پاسى از شب گذشته ابوالخيبرى از خواب برخاسته ديد شترش بى جان افتاده است . فرياد بر آورد : شترم ، شترم .
ياران او بيدار شده به او گفتند : تو را چه مىشود ؟
گفت : حاتم را در خواب ديدم كه از قبر بيرون آمد و با حربهاى كه در دست داشت بر شترم زد ، و از او شنيدم كه مىگفت :
أبا خيبرى و أنت امرؤ * ظلوم العشيرة شتامها
« ابا خيبرى تو مردى هستى كه به بستگانت ستم روا مىدارى و به آنها ناسزا مىگويى » . - تا آخر -
يارانش به او گفتند : زنده و مردهاش از تو پذيرايى كرد ، اينك برخيز از گوشت شترت استفاده كن .
صبحگاهان يكى از دوستانش او را پشت سر خود سوار نموده به راه افتادند .
ناگهان سوارى را ديدند كه شترى به همراه داشت . سوار ، عدى پسر حاتم بود .
عدى گفت : كداميك از شما ابوالخيبرى است ؟
گفتند : اين مرد .
عدى به او گفت : ديشب پدرم را در خواب ديدم كه داستان تو را برايم گفت .