آن مرد دريافت كه دربارهء او سخن گفتيم ، وقتى به ما رسيد گفت : هنگامى كه مرا ديديد چه گفتيد ؟
گفتيم : چيزى نگفتيم .
گفت : به خدا سوگند تا نگوييد نخواهيد رفت .
مهابت او ما را گرفت و مطلب را به او گفتيم .
او برفت و مىگفت : به خدا سوگند چيز عجيبى مشاهده كردم .
به يكى از مردم اردو كه نزديك ما بود گفتيم : اين كيست ؟
گفت : محمّد بن ابوبكر .
دانستيم آن زن عايشه است ، و به همين جهت كار او را بيشتر ناخوش داشتيم ، تا اينكه به حضور على عليه السلام رسيديم و از او اين امر را پرسيديم .
على عليه السلام گفت : مردم بر اين مرد ( عثمان ) شوريدند ، و من كنار بودم ، پس او را كشتند . آنگاه با اين كه خودم شخصاً اكراه داشتم ، مرا خليفه نمودند . اگر ترس بر دين خدا نبود ، اجابتشان نمىكردم . سپس اين دو نفر - طلحه و زبير - پيمان شكنى آغاز نمودند . و من با گرفتن عهد و ميثاق محكم از آنان ، ايشان را اجازهء خروج براى انجام عمره دادم ، ولى آنان به مادرشان ( عايشه ) پيوستند ، و او را در كارى وارد ساختند كه براى همسران خودشان نمىپسنديدند ، و او را به معرض كارى آوردند كه حق نداشتند و سزاوار نبود . ناچار من هم آنان را تعقيب كردم تا در اسلام تفرقه و شكاف ايجاد نكنند .
در اين هنگام ياران على بر ما بانگ زدند : بيعت كنيد ، بيعت كنيد . دو مرد همراه من با على عليه السلام بيعت كردند ، ولى من خوددارى نمودم و گفتم : قوم من مرا براى انجام كارى فرستادهاند ، و بدون اطلاع و مشورت ايشان اقدام نمىكنم .
آن حضرت عليه السلام فرمود : به من بگو اگر قوم ، تو را در پى آب و گياه بفرستند ، و تو
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٤٢٣