( عثمان ) است و اجتماع دو نفر ( طلحه و زبير ) و تنهايى يك نفر ( اميرالمؤمنين عليه السلام ) و مادرى مهربان ( عايشه ) و مشورت با عشيره .
ابن عبّاس از اين سخن دريافت كه مقصود او تصميم بر جنگ و قتال است ، پس به نزد امير المؤمنين عليه السلام بازگشت و جريان را به سمع مبارك آن حضرت عليه السلام رساند .
زبير بن بكّار مىگويد : اين حديث را عمويم مصعب نقل مىنمود و سپس آن را ترك كرد و گفت : جدّم زبير را در خواب ديدم در حالى كه از جنگ جمل عذر مىخواست . به او گفتم : چگونه معتذر مىشوى با اينكه آن سخن را مىگفتى .
گفت : من اين را نگفتهام . « 1 »
14 - غيبگويى
استيعاب : زرارة بن عمرو نخعى در سال نهم از هجرت به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله شرفياب گرديد . او به آن حضرت صلى الله عليه و آله عرضه داشت : در بين راه كه مىآمدم خوابى ديدم كه مرا به وحشت انداخت .
در خواب ديدم ماده الاغى كه در خانه داشتهام بزغالهاى به رنگ سفيد و سياه زاييده و ديدم آتشى از زمين بيرون آمد و ميان من و پسرم عمرو حائل گرديد در حالىكه مىگفت : « لظى ، لظى بصير و أعمى » . « بينا و نابينا در آتش سوختند » .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود : آيا كنيز آبستنى كه حمل خود را پنهان داشته در وطن بر جاى گذاشتهاى ؟
گفت : بله .
فرمود : آن كنيز پسرى زاييده كه از تو مىباشد .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : 2 / 169