گفت : اى زن بيهودهگو ( ياوه گو ) ، همگرسنگى رابرطرف مىكند و هم تشنگى را .
آنگاه اين قضيه را براى قوم خود از جمله على بن حارث بزرگ طايفه بنى قنان نقل كردم ، او باور نكرد و گفت : چنين چيزى ممكن نيست .
گفتم : خدا بهتر مىداند . و به خانهام بازگشته شب را خوابيدم .
صبحگاهان ديدم على بن حارث درب خانه را مىزند . به سوى او شتافته و گفتم : چرا خودت زحمت كشيدى ، پيغام مىدادى من پيش تو مىآمدم .
او گفت : ديشب همين كه به خواب رفتم در خواب گويندهاى را ديدم كه به من گفت : تو كسى هستى كه انسانى را كه داستان نعمت و تفضل الهى را در حق خود نقل مىكند ، تكذيب مىنمايى . « 1 »
13 - در مدينه آشنا در بصره ناشناس
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : زبير بن بكّار در كتاب ( موفّقيّات ) خود نقل كرده : هنگامى كه على عليه السلام به بصره رسيد ، به عبداللَّه بن عبّاس فرمود : پيش زبير برو و به او بگو : چگونه در مدينه ما را شناختى و در بصره نشناخته انگاشتى ؟ !
ابن عبّاس پيام آن حضرت عليه السلام را رساند . زبير گفت :
علقتهم إنى خلقت عصبه * قتادة تعلقت بنشبه
« به آنان علاقه دارم ، همانا من آفريده شدهام تا ميان خصوم خويش ايجاد الفت و سازش نمايم ، و مانند بوتهء پيچك كه بدور درخت مىپيچد ايشان را رها نخواهم كرد تا بين آنها وحدت و يگانگى برقرار سازم » .
در اين موقع عبداللَّه پسر زبير به پدر گفت : به او بگو : بين ما و تو خون خليفهاى
هامش
( 1 ) - السقيفة وفدك : 81 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد : 9 / 4