در رجال كشّى آمده : كميت از امام باقر عليه السلام از وضع آن دو سؤال كرد .
امام عليه السلام فرمود : هيچ خونى به ناحق ريخته نشود ، و هيچ حكمى مخالف حكم خدا ورسولخدا صلى الله عليه و آله وعلى مرتضى عليه السلام صادرنگردد جز اينكه بهگردن آنان مىباشد .
در اين موقع كميت گفت : اللَّه اكبر ، كافى است مرا . « 1 »
مؤلّف : زيرا دوّمى بود كه از روى علم و عمد سوّمى را كه رئيس بنى اميّه بود برسركار آورد و خليفهء مسلمين نمود ، بنى اميّهاى كه دشمنان خدا و دين بودند ، و منصوب نمودن عثمان نابودى و اضمحلال اسلام را در بر داشت .
در تاريخ طبرى آمده : عمر به هنگام وفاتش گفت : تصميم داشتم زمام امور خلافت را به دست مردى بسپارم - و به على عليه السلام اشاره كرد - كه از همهء شما براى تصدّى اين مسؤوليت و اين كه شما را به حق رهنمون گردد ، شايستهتر بود ولى بى هوشى به من دست داد ، در آن حال مردى را ديدم كه داخل در باغستانى شده هر ميوهء نارس و رسيدهاى را مىچيند و آنها را انباشته نموده زير پا مىگذارد . پس ترسيدم تحمّل بار خلافت كنم در حال حيات و پس از مرگم ، و دانستم كه خدا بر انجام آنچه كه بخواهد غالب و تواناست . « 2 »
آيا اين خواب عمر او را بيدار نكرد كه عثمان را بهعنوان جانشين پس از خود بر نگزيند ، با اينكه خود او با صرف نظر از خوابش عثمان را به خوبى مىشناخت ، چنانچه در كتاب ( سفيانيّه ) جاحظ آمده : عمر در شورائى كه براى تعيين خليفه پس از خود تشكيل داد به عثمان گفت : گويا مىبينم كه قريش به علت علاقهاى كه به تو دارد خلافت را برعهدهء تو مىگذارد ، و تو بنى اميّه و بنى ابى معيط را بر مردم مسلّط مىكنى . و تو بيت المال مسلمين را در اختيار آنان مىگذارى و سرانجام گروهى از
هامش
( 1 ) - رجال كشّى : 277 .
( 2 ) - تاريخ طبرى : 3 / 293