گفت : اى مولاى من ! چنين دعايى در كتاب مصباح من نيست .
امام عليه السلام فرمود : نگاه كن آن را مىبينى .
از خواب بيدار شد و نماز صبح بجا آورد و كتاب مصباح را گشود ، در ميان اوراق كتاب برگى ديد كه اين دعا در آن نوشته شده بود . پس چهل بار آن را خواند .
امير را دو زن بود كه يكى از آن دو ، بانويى خردمند و فهميده بود و امير در كارهاى خود با او همفكرى مىكرد . يك شب كه نزد او بود ، زن به امير گفت : آيا كسى از فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام را دستگير كردهاى ؟
گفت : چرا ؟
زن گفت : شخصى را در خواب ديدم كه صورتش چون قرص خورشيد مىدرخشيد ، او گلويم را با دو انگشتش گرفت و گفت : مىبينم شوهر تو فرزندم را حبس كرده و در خوردن و نوشيدن او را در مضيقه قرار داده است .
گفتم : اى سيّد من ! شما كيستيد ؟
فرمود : من علىّ بن ابىطالب هستم ، به شوهرت بگو اگر فرزندم را آزاد نكند .
خانهاش را خراب مىكنم .
امير گفت : اطّلاع ندارم و از زندانبانان پرسيد .
گفتند : پيرمرد سيّدى هست .
امير گفت : آزادش كنيد و به او اسبى بدهيد . « 1 »
سيّد بن طاووس نيز آن دعا را در آخر مهج الدعوات نقل كرده است . « 2 »
4 - دعايى در زمينهء فرج
مهج الدعوات : علىّ بن طاووس مىگويد : دوست ما ملك مسعود براى ما نقل
هامش
( 1 ) - دارالسلام : 2 / 131 .
( 2 ) - مهج الدعوات : 403