مىدانستم ، خوش نداشتم كه جريان را با امير در ميان بگذارم از ترس اينكه مبادا مرا متهم سازد . متحير شدم .
در اين موقع به خاطرم رسيد كه هرگاه براى پدرم مشكلى پيش مىآمد و او را دلتنگ مىنمود ، به حضرت رضا عليه السلام پناه مىبرد و آن حضرت عليه السلام را زيارت مىكرد و دعا مىنمود و مشكلش حلّ مىشد .
از اين رو صبحگاهان پيش امير رفتم و به او گفتم : براى انجام كارى اجازهء مسافرت به طوس مىخواهم .
امير گفت : كارت چيست ؟
گفتم : غلامى داشتهام اهل طوس كه از نزد من فرار كرده است و كيسه را هم گم كردهام و احتمال مىدهم كه غلام آن را دزديده باشد .
امير گفت : مواظب باش سابقهء خود را نزد ما خراب نكنى .
گفتم : پناه مىبرم به خدا .
امير گفت : ضامن تو كيست اگر تأخير نمايى ؟
گفتم : اگر پس از چهل روز برنگشتم خانه و دارايى من در دسترس توست ، به ابوالحسن خزاعى بنويس تا تمام دارايى مرا در طوس ضبط كند .
اجازه داد و منزل به منزل مركب سوارى كرايه مىكردم تا به مشهد امام رضا عليه السلام - كه درود خدا بر ساكنش باد - رسيدم ، زيارت كردم و در بالاى سر آن امام بزرگوار عليه السلام دعا نمودم و از خدا خواستم تا مرا به محل كيسه آگاه كند .
پس در همان جا به خواب رفتم . در خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه به من فرمود : برخيز كه خداوند حاجتت را برآورده نموده است . برخاستم و دوباره وضو گرفتم و هر چه توانستم نماز و دعا خواندم ، تا اينكه به خواب رفتم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه به من فرمود : كيسه را خطلخ
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٢٥٩