در حالى كه سوار بر استرى ( شهباء ) و در ميان كجاوهاى نقرهاى بود وارد نيشابور گرديد ، پس در بازار ، دو پيشوايى كه حافظ احاديث نبوّت بودند - ابوزرعه و محمّد ابن اسلم طوسى - خدمت آن حضرت عليه السلام رسيده عرضه داشتند : اى امام ! فرزند امامان به حق پدران پاكت رُخ بر ما بنمايان ، و براى ما حديثى از پدرانت ، از جدّت بيان فرما كه شما را با آن ياد كنيم .
در اين موقع امام عليه السلام استر خود را نگه داشت ، و سايبان مهد را بالا زد ، و چشمها به نور جمالش روشن گرديد . دو گيسو داشت همچون گيسوان رسول خدا صلى الله عليه و آله . و مردم از هر طبقهاى ايستاده بودند ، برخى فرياد مىكشيدند ، بعضى مىگريستند ، گروهى گريبان چاك مىزدند ، و جمعى در خاك مىغلطيدند و دستهاى تَنْك « 1 » استرش را مىبوسيدند ، و عدّهاى گردنها به جانب كجاوهاش كشيده بودند ، تا اينكه ظهر شد ، و اشكها جارى گرديد .
در اين هنگام علما و پيشوايان مردم را به سكوت و آرامش دعوت كردند و گفتند : رسول خدا صلى الله عليه و آله را با آزردن خاندانش ميازاريد .
پس آن حضرت عليه السلام اين حديث شريف را بيان فرمود - در حالى كه به جز دواتها بيست و چهار هزار قلمدان به شماره آمده - :
« حديث كرد مرا پدرم موسى بن جعفر كاظم ، از پدرش جعفر بن محمّد صادق ، از پدرش محمّد بن علىباقر ، از پدرش علىّ بن الحسين ، از پدرش حسين بن على ، شهيد دشت كربلا ، از پدرش اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب شهيد سرزمين كوفه ، كه فرمود : حديث كرد مرا برادر و پسر عمّم محمّد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از جبرئيل كه گفت :
شنيدم از ربّ العزّه كه مىفرمود :
هامش
( 1 ) - تنك : تسمه و نوار پهن كه به كمر مركوب مىبندند