در اين حال اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديد ، به آن حضرت عليه السلام عرضه داشت : آيا دستم را به من نمىبخشيد ؟
امام عليه السلام به او فرمود : من الآن مشغولم ، ولى پيش موسى بن جعفر عليهما السلام برو كه او دستت را به تو مىبخشد .
صبحگاهان برخاست و گفت : برايم كجاوه آماده كنيد و مرا بر آن سوار نموده به مقابر قريش ( كاظمين عليهما السلام ) ببريد . او را غسل دادند و معطّر نمودند و ملافهاى بر روى او كشيده به جانب قبر حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بردند .
اوبهقبرپناه برد ودعاكرد . وازخاك قبربرداشت وبردست خودماليد وآنرا بست .
فردا كه دستش را باز كرد ، تمام گوشت و پوست آن افتاده بود و فقط استخوانها و رگ و پيوندها باقى مانده و بوى بد آن رفته بود .
خبر او به وزير رسيد ، او را به نزد وزير بردند ، تا او را ببيند . و آنگاه به معالجهاش پرداختند . و كاملًا بهبود يافت ، و بر سر كار خود بازگشت و مانند گذشته با دست خود مىنوشت .
در اين باره صالح ديلمى چنين سروده :
و موسى قد شفى الكف * من الكاتب إذ زارا « 1 »
موسى بن جعفر عليهما السلام دست كاتب را شفا داد * آنگاه كه به زيارت او رفت
4 - عبد صالح در زير ناودان طلا
مهج الدعوات : سكّين بن عمّار مىگويد : در مكّه خواب بودم ، در خواب ديدم
هامش
( 1 ) - بحارالأنوار : 94 / 33 / ح 22 و ج 102 / 6 / ح 27