تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
عبداللَّه اجازهء ورود داد . عبداللَّه با فغان و زارى داخل شد و به امام عليه السلام عرضه داشت : اى پسر برادر ! مرا ببخش ، خدا تو را ببخشد ، از من درگذر ، خدا از تو درگذرد . امام عليه السلام به او فرمود : اى عمو ! خدا تو را بيامرزد ، خبر چيست ؟ عبداللَّه گفت : هنگامى كه شب به رختخوابم رفتم ، دو مرد سياه در نظرم ظاهر شده مرا محكم بستند ، پس يكى از آنان به ديگرى گفت : او را به طرف آتش ببر . مرا به سوى آتش مىبرد . در اين موقع از كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله گذشتم ، به آن حضرت صلى الله عليه و آله عرضه داشتم : يا رسول‌اللَّه ! ديگر تكرار نمىكنم . رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد دستور داد مرا رها كند . و من هنوز درد و ناراحتى آن بستن را در خود احساس مىكنم . امام صادق عليه السلام به او فرمود : وصيت كن . گفت : چه وصيت كنم ؟ مالى كه ندارم ، همانا مرا عايله‌اى است و قرضى . امام عليه السلام فرمود : عيال تو جزء عيال من است و قرض تو بر عهدهء من . راوى مىگويد : هنوز از مدينه بيرون نشده بوديم كه عبداللَّه وفات نمود و امام صادق عليه السلام عيال او را تكفّل كرد و قرضش را ادا نموده و دختر او را به پسر خود تزويج كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - الخرائج والجرائح : 2 / 619