عبداللَّه اجازهء ورود داد .
عبداللَّه با فغان و زارى داخل شد و به امام عليه السلام عرضه داشت : اى پسر برادر ! مرا ببخش ، خدا تو را ببخشد ، از من درگذر ، خدا از تو درگذرد .
امام عليه السلام به او فرمود : اى عمو ! خدا تو را بيامرزد ، خبر چيست ؟
عبداللَّه گفت : هنگامى كه شب به رختخوابم رفتم ، دو مرد سياه در نظرم ظاهر شده مرا محكم بستند ، پس يكى از آنان به ديگرى گفت : او را به طرف آتش ببر . مرا به سوى آتش مىبرد . در اين موقع از كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله گذشتم ، به آن حضرت صلى الله عليه و آله عرضه داشتم : يا رسولاللَّه ! ديگر تكرار نمىكنم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد دستور داد مرا رها كند . و من هنوز درد و ناراحتى آن بستن را در خود احساس مىكنم .
امام صادق عليه السلام به او فرمود : وصيت كن .
گفت : چه وصيت كنم ؟ مالى كه ندارم ، همانا مرا عايلهاى است و قرضى .
امام عليه السلام فرمود : عيال تو جزء عيال من است و قرض تو بر عهدهء من .
راوى مىگويد : هنوز از مدينه بيرون نشده بوديم كه عبداللَّه وفات نمود و امام صادق عليه السلام عيال او را تكفّل كرد و قرضش را ادا نموده و دختر او را به پسر خود تزويج كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - الخرائج والجرائح : 2 / 619