به آنان فرمود : پدر شما چه كار كرد ؟ على عليه السلام از پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت : اينك من اينجا هستم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : چرا حق اين مرد را نمىدهى ؟
على عليه السلام : اين حق اوست كه با خود آوردهام .
رسول خدا صلى الله عليه و آله : آن را به او بده .
على عليه السلام كيسهء پشمى سفيدى به او داد و به او فرمود : اين حق توست . و پس از اين فقرى نخواهى ديد .
مرد از خواب بيدار شده كيسه را در دست خود ديد . همسر خود را صدا زد و كيسه را به او داد . و در كيسه هزار دينار بود .
زنش به او گفت : از خدا بترس ، اگر راست مىگويى حساب آن حضرت را به من نشان بده .
او دفتر محاسبات را آورد و گشود و ورق زد ولى هيچ نوشتهاى ( از آن مقوله ) در آن نيافتند . « 1 »
45 - دوره آخرالزمان
دارالسلام نورى : از بعضى كتابهاى ( مناقب ) قديمى نقل كرده كه جابر بن عبداللَّه انصارى به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب شده عرضه داشت : خوابى ديدهام كه مرا سخت ترسانده است . خواب ديدم مثل اين كه چند گاو نر فربه از شير چند گوسالهء لاغر مىنوشند . و اسبان چاقى را ديدم كه هركدام دو سر داشتند كه با هر دو سر مىخوردند و چيزى دفع نمىكردند . و حوضهاى خشكى را ديدم كه در
هامش
( 1 ) - فضائل ابن شاذان : 95 ؛ بحارالأنوار : 42 / 7 / ح 8