كتمان كنى ، آيا او - امير المؤمنين - هنوز دل به خلافت دارد ؟ !
ابن عباس : بله .
عمر : آيا معتقد است كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - بر آن تصريح نموده است ؟
ابن عباس : آرى ، و من از پدرم پرسيدم كه آيا او در اين ادّعايش راست مىگويد ؟ پدرم گفت : بله .
عمر : من هم آن را فى الجمله قبول دارم . و رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - در اين باره مطلبى فرموده ناتمام ، كه نه حجتى را اثبات و نه عذرى را قطع مىكند ، ولى همواره منتظر فرصتى بود تا بطور صريح و كامل از او نام ببرد ، تا اين كه در بيمارى وفاتش خواست از او ( على ) به عنوان جانشين پس از خود ، بصراحت اسم ببرد ، ولى من نگذاشتم بخاطر شفقت بر اسلام ، و ترس از وقوع فتنه ؛ زيرا سوگند به خدا ، هرگز قريش به خلافت او تن درنمىداد ، و اگر او خليفه مىشد عرب از گوشه و كنار با او پيمانشكنى مىكرد ، پس رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فهميد كه من مقصود او را دريافتهام ، به همين جهت از اظهار آن خوددارى نمود ، و آنچه كه از قلم تقدير الهى گذشته واقع خواهد شد « 1 » .
مؤلف : از اين گفتار عمر « آيا او - امير المؤمنين ( ع ) - هنوز دل به خلافت دارد ؟ » بر مىآيد كه آنان به گونهاى با آن حضرت - عليه السلام - در اين رابطه برخورد نموده بودند كه بطور كلى او را از ادّعاى حقّش منصرف سازند آن گونه كه زورمندان با رقباى خود مىكنند .
و مؤيّد اين معنا ، مطلبى است كه در نامهء معاويه به محمد بن ابى بكر آمده :
« آنگاه آنان او ( امير المؤمنين ) را به بيعت با خود دعوت نموده ولى آن حضرت نپذيرفت پس او را تحت انواع فشارها قرار داده ، و قصد جانش را نمودند . . . » « 2 » .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 97 . ذيل خطبهء : « للّه بلاد فلان » .
( 2 ) - مروج الذهب ، ج 3 ، ص 12 .