به خدا سوگند ، نه خدا و نه رسولش ، او را كوچك نشمردهاند ، آن هنگام كه او را مأمور نمودند تا سورهء « برائت » را از دست يار تو ( ابو بكر ) بگيرد . در اين موقع عمر از من رو برگردانده و با شتاب رفت و من نيز بازگشتم « 1 » .
مؤلف : ابن نديم در « فهرست » از هشام بن حكم نقل كرده كه مىگويد : در شگفتم از كسانى كه آن را كه خدا بر خلافتش تصريح نمود عزل كردهاند ، و آن را كه خدا عزل نموده نصب كردهاند !
68 - اظهار نظر عمر دربارهء خلافت امير المؤمنين ( ع )
( 1 ) و نيز از كتاب « تاريخ بغداد » مسندا از ابن عباس نقل كرده كه مىگويد :
روزى در ابتداى خلافت عمر بر او وارد شده ديدم صاعى از خرما در ميان زنبيلى جلويش قرار داشت ، وى مرا به خوردن خرما دعوت نموده ، من يك دانه خوردم و بقيهاش را خود او تمام كرد و آنگاه كوزهء آب را برداشت و آب آشاميد و سپس بر متكايى تكيه زده و پيوسته حمد خدا مىكرد . در اين حال به من رو كرده گفت :
اى عبد اللّه ! از كجا آمدهاى ؟
ابن عباس : از مسجد .
عمر : پسر عمويت را در چه حالى ترك كردى ؟
ابن عباس مىگويد : تصور كردم مقصودش عبد اللّه بن جعفر است . گفتم : او را ترك كردم در حالى كه با همسالان خود مشغول لعب و بازى بود .
عمر : مقصودم عبد اللّه نيست بلكه بزرگ شما اهل بيت - امير المؤمنين ( ع ) - مىباشد .
ابن عباس : او را ترك كردم در حالى كه به آبيارى نخلستان فلانى مشغول بود و پيوسته قرآن مىخواند .
عمر : از تو سؤالى دارم ، بر تو باد قربانى شترانى اگر بخواهى پاسخش را بر من
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ، ج 3 ، ص 105 .