« قوم ما نخواستند با ما انصاف داشته باشند ، پس شمشيرهاى خونچكانى كه در دست ماست ، انصاف نمودند » .
( 1 ) « سرهاى مردان عزيزى از ما را مىشكافند ، آنان بدكامتر و ظالمتر بودند » .
هنوز سخنش را به پايان نرسانده بود كه « ابو برزهء اسلمى » ، بر او اعتراض كرد و به وى گفت : « آيا با چوبدستىات بر دهان حسين مىكوبى ؟ اين چوبدستى تو بر دهان او جاى گرفته ، من پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدهام كه آن را مىبوسيد ، اما تو اى يزيد ! روز قيامت مىآيى و ابن زياد شفيع تو باشد ولى اين مىآيد و محمد صلّى اللّه عليه و آله شفيع اوست » .
( 2 ) سپس برخاست و خارج شد . « 1 » ، و يحيى بن حكم با حالتى متأثر گفت :
لهام بجنب الطف ادنى قرابة * من ابن زياد العبد ذى الحسب الوغل
امية امسى نسلها عدد الحصى * و بنت رسول اللّه ليس لها نسل « 2 »
« آن سرى كه در كربلا بود ، نزديكىاش به ابن زياد - آن بنده صاحب نسب زشت - نزديكتر است » « نسل اميه به تعداد سنگريزهها شده و دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را نسلى نمانده است » .
( 3 ) آن ستمگر از سخنش رنجيد و با دست خود بر سينهاش زد و به او گفت :
ساكت شو كاش مادرت تو را نزاده بود « 3 » .
هر دارندهء وجدان زندهاى ، از مصيبتهاى دردناكى كه آن ستمگر بر اهل بيت وارد ساخت ، متأثر گرديد .
هامش
( 1 ) ابن اثير ، تاريخ 4 / 85 .
( 2 ) ذهبى ، تاريخ الاسلام 5 / 18 . البداية و النهاية 8 / 192 . الارشاد ، 2 / 119 - 120 .
( 3 ) طبرانى ، المعجم الكبير ، 3 / 124 . طبرى ، تاريخ 5 / 460 - 461 . البداية و النهاية 8 / 192 .