تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
مركز شام رسيدم و خود را در شهرى با نهرهاى روان و درختان فراوان كه حجابها و ديباج بر آن آويخته و مردم ، شاد و خوش‌حال بودند يافتم ، زنانى داشتند كه بر دف و طبل مىزدند ، پس با خود گفتم : مردم شام ، عيدى دارند كه ما آن را نمىشناسيم ، گروهى را ديدم كه با يكديگر سخن مىگفتند ، به آنان گفتم : « آيا در شام عيدى داريد كه ما آن را نمىشناسيم ؟ ! » . - « اى شيخ ! تو را غريب مىبينم » . - « من سهل بن سعد هستم كه رسول خدا را ديده‌ام » . - « اى سهل ! براى تو عجيب نيست كه آسمان ، خون نمىبارد و زمين با اهل آن ، فرو نمىرود ! » . - « جريان چيست ؟ » . - « اين سر حسين است كه از عراق ، هديه آورده شده است ! ! » . ( 1 ) - « عجبا ! سر حسين ، هديه مىشود و مردم شادى مىكنند ؟ از كدام دروازه وارد مىشود ؟ » . آنان به دروازهء ساعات ، اشاره نمودند ، سهل به آن سوى شتافت ، در حالى كه ايستاده بود ، پرچمها را ديد كه پىدرپى مىآمدند و سوارى را ديد كه در دست او پرچمى بود كه سرنيزهء آن را برداشته بودند و بر روى آن سرى بود از شبيه‌ترين چهره‌هاى مردم نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يعنى سر ريحانهء او حسين بود ، در پشت آن ، اسيرانى بر روى شترانى بدون پوشش قرار داشتند . سهل به سوى يكى از زنان شتافت و از او پرسيد : تو كيستى ؟ - من سكينه دختر حسين هستم . ( 2 ) - آيا حاجتى ندارى ؟ من سهل ، يار جدّت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستم . - به حامل اين سر بگو كه آن را پيش از ما قرار دهد تا مردم به نگاه كردن به