مركز شام رسيدم و خود را در شهرى با نهرهاى روان و درختان فراوان كه حجابها و ديباج بر آن آويخته و مردم ، شاد و خوشحال بودند يافتم ، زنانى داشتند كه بر دف و طبل مىزدند ، پس با خود گفتم : مردم شام ، عيدى دارند كه ما آن را نمىشناسيم ، گروهى را ديدم كه با يكديگر سخن مىگفتند ، به آنان گفتم : « آيا در شام عيدى داريد كه ما آن را نمىشناسيم ؟ ! » .
- « اى شيخ ! تو را غريب مىبينم » .
- « من سهل بن سعد هستم كه رسول خدا را ديدهام » .
- « اى سهل ! براى تو عجيب نيست كه آسمان ، خون نمىبارد و زمين با اهل آن ، فرو نمىرود ! » .
- « جريان چيست ؟ » .
- « اين سر حسين است كه از عراق ، هديه آورده شده است ! ! » .
( 1 ) - « عجبا ! سر حسين ، هديه مىشود و مردم شادى مىكنند ؟ از كدام دروازه وارد مىشود ؟ » .
آنان به دروازهء ساعات ، اشاره نمودند ، سهل به آن سوى شتافت ، در حالى كه ايستاده بود ، پرچمها را ديد كه پىدرپى مىآمدند و سوارى را ديد كه در دست او پرچمى بود كه سرنيزهء آن را برداشته بودند و بر روى آن سرى بود از شبيهترين چهرههاى مردم نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يعنى سر ريحانهء او حسين بود ، در پشت آن ، اسيرانى بر روى شترانى بدون پوشش قرار داشتند . سهل به سوى يكى از زنان شتافت و از او پرسيد : تو كيستى ؟
- من سكينه دختر حسين هستم .
( 2 ) - آيا حاجتى ندارى ؟ من سهل ، يار جدّت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستم .
- به حامل اين سر بگو كه آن را پيش از ما قرار دهد تا مردم به نگاه كردن به
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 443
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٤٤٣