تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
حالى كه ايستاده بودم و مردم منتظر رسيدن اسيران و سرها بودند ، چهل شتر پيش آمدند كه زنان و اطفال را حمل مىكردند ، ناگهان ، على بن الحسين عليه السّلام را بر شترى بدون پوشش ديدم كه از گردنش خون جارى بود و گريه كرده مىگفت :
يا امة السوء لا سقيا لربعكم * يا امة لم تراع جدّنا فينا لو اننا و رسول اللّه يجمعنا * يوم القيامة ما كنتم تقولونا تسيرونا على الاقتاب عارية * كأننا لم نشيد فيكم دينا « 1 »
« اى امّت بد ! باران بر سر زمينتان نبارد ، اى امتى كه جدّمان را در مورد ما مراعات ننموديد ! » . « اگر رسول خدا ما را در روز قيامت جمع كند ، شما چه خواهيد گفت » . « ما را بر شترانى بىپوشش حركت مىدهيد ، گويى كه ما در ميان شما دينى را نياورده‌ايم » . ( 1 ) « جذلم بن بشير » مىگويد : در سال 61 هجرى ، هنگام آمدن على بن الحسين عليه السّلام از كربلا به كوفه آمدم در حالى كه زنان همراه او بودند و سربازان ، دور آنان را گرفته و مردم براى ديدن آنان خارج شده بودند ، آنها بر شترانى بدون پوشش سوار بودند . زنان اهل كوفه به گريه و شيون پرداختند ، من على بن الحسين عليه السّلام را ديدم كه بيمارى ، او را رنجور كرده ، بر گردنش غل و زنجير بود و دستش بر گردنش بسته بود ، با صداى ضعيفى مىفرمود : « اينان مىگريند و به خاطر ما نوحه‌سرايى مىكنند ، پس چه كسى ما را كشته است ؟ « 2 » » . ( 2 ) يكى از بانوان كوفه ، پيش آمد و از اسير پرسيد : شما از كدام اسيران هستيد ؟
هامش
( 1 ) عبد اللّه بن نور اللّه ، عوالم 17 / 372 - 373 . ( 2 ) عبد اللّه بن نور اللّه ، عوالم 17 / 371 .